داوران

فصل : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21


-Reset+

فصل   1

1  و بعد از وفات‌ یوشع‌، واقع‌ شد كه‌بنی‌اسرائیل‌ از خداوند سؤال‌ كرده‌، گفتند: «كیست‌ كه‌ برای‌ ما بر كنعانیان‌، اول‌ برآید و با ایشان‌ جنگ‌ نماید؟»
2  خداوند گفت‌: «یهودا برآید، اینك‌ زمین‌ را به‌ دست‌ او تسلیم‌ كرده‌ام‌.»
3  و یهودا به‌ برادر خود شَمْعُون‌ گفت‌: «به‌ قرعۀ من‌ همراه‌ من‌ برآی‌، و با كنعانیان‌ جنگ‌ كنیم‌، و من‌ نیز همراه‌ تو به‌ قرعۀ تو خواهم‌ آمد.» پس‌ شَمْعُون‌ همراه‌ او رفت‌.
4  و یهودا برآمد، و خداوند كنعانیان‌ و فَرِزّیان‌ را به‌ دست‌ ایشان‌ تسلیم‌ نمود، و ده‌هزار نفر از ایشان‌ را در بازَق‌ كشتند.
5  و اَدُونی‌ بازَق‌ را در بازَق‌ یافته‌، با او جنگ‌ كردند، و كنعانیان‌ و فَرِزّیان‌ را شكست‌ دادند.
6  و اَدُونی‌ بازَق‌ فرار كرد و او را تعاقب‌ نموده‌، گرفتندش‌، و شستهای‌ دست‌ و پایش‌ را بریدند.
7  و اَدُونی‌ بازَق‌ گفت‌: «هفتاد مَلِك‌ با شستهای‌ دست‌ و پا بریده‌ زیر سفرۀ من‌ خورده‌هـا برمی‌چیدنـد. موافـق‌ آنچه‌ مـن‌ كردم‌ خـدا به‌ من‌ مكافات‌ رسانیـده‌ است‌.» پس‌ او را به‌ اورشلیم‌ آوردند و در آنجـا مـرد.
8  و بنی‌یهودا با اورشلیم‌ جنگ‌ كرده‌، آن‌ را گرفتند، و آن‌ را به‌ دم‌ شمشیر زده‌، شهر را به‌ آتش‌ سوزانیدند.
9  و بعد از آن‌ بنی‌یهودا فرود شدند تا با كنعانیانی‌ كه‌ در كوهستان‌ و جنوب‌ و بیابان‌ ساكن‌ بودند، جنگ‌ كنند.
10  و یهودا بر كنعانیانی‌ كه‌ در حَبْرون‌ ساكن‌ بودند برآمد، و اسم‌ حَبْرون‌ قبل‌ از آن‌ قریه‌ اَرْبَع‌ بود. و شیشای‌ و اَخیمان‌ و تَلْمای‌ را كشتند.
11  و از آنجا بر ساكنان‌ دَبیر برآمد و اسم‌ دَبیر قبل‌ از آن‌، قریه‌ سَفیر بود.
12  و كالیب‌ گفت‌: «آنكه‌ قریه‌ سَفیر را زده‌، فتح‌ نماید، دختر خود عَكْسَه‌ را به‌ او به‌ زنی‌ خواهم‌ داد.»
13  و عُتْنیئیل‌ بن‌قناز برادر كوچك‌ كالیب‌ آن‌ را گرفت‌؛ پس‌ دختر خود عَكْسَه‌ را به‌ او به‌ زنی‌ داد.
14  و چون‌ دختر نزد وی‌ آمد، او را ترغیب‌ كرد كه‌ از پدرش‌ زمینی‌ طلب‌ كند. و آن‌ دختر از الاغ‌ خود پیاده‌ شده‌، كالیب‌ وی‌ را گفت‌: «چه‌ می‌خواهی‌؟»
15  به‌ وی‌ گفت‌: «مرا بركت‌ ده‌ زیرا كه‌ مرا در زمین‌ جنوب‌ ساكن‌ گردانیدی‌، پس‌ مرا چشمه‌هـای‌ آب‌ بده‌.» و كالیب‌ چشمه‌های‌ بالا و چشمه‌های‌ پایین‌ را به‌ او داد.
16  و پسران‌ قِینِی‌ پدر زن‌ موسی‌ از شهر نخلستان‌ همراه‌ بنی‌یهودا به‌ صحرای‌ یهودا كه‌ به‌ جنوب‌ عَراد است‌ برآمده‌، رفتند و با قوم‌ ساكن‌ شدند.
17  و یهودا همراه‌ برادر خود شَمْعُون‌ رفت‌، و كنعانیانی‌ را كه‌ در صَفَت‌ ساكن‌ بودند، شكست‌ دادند، و آن‌ را خراب‌ كرده‌، اسم‌ شهر را حُرما نامیدند.
18  و یهودا غَزَّه‌ و نواحی‌اش‌ و اَشْقَلون‌ و نواحی‌اش‌ و عَقْرُون‌ و نواحی‌اش‌ را گرفت‌.
19  و خداوند با یهودا می‌بود، و او اهل‌ كوهستان‌ را بیرون‌ كرد، لیكن‌ ساكنان‌ وادی‌ را نتوانست‌ بیرون‌ كند، زیرا كه‌ ارابه‌های‌ آهنین‌ داشتند.
20  و حَبْرون‌ را برحسب‌ قول‌ موسی‌ به‌ كالیب‌ دادند، و او سه‌ پسر عناق‌ را از آنجا بیرون‌ كرد.
21  و بنی‌بنیامین‌ یبُوسیان‌ را كه‌ در اورشلیم‌ساكن‌ بودند بیرون‌ نكردند، و یبوسیان‌ با بنی‌بنیامین‌ تا امروز در اورشلیم‌ ساكنند.
22  و خاندان‌ یوسف‌ نیز به‌ بیت‌ئیل‌ برآمدند، و خداوند با ایشان‌ بود.
23  و خاندان‌ یوسف‌ بیت‌ئیل‌ را جاسوسی‌ كردند، و نام‌ آن‌ شهر قبل‌ از آن‌ لُوز بود.
24  و كشیكچیان‌ مردی‌ را كه‌ از شهر بیرون‌ می‌آمد دیده‌، به‌ وی‌ گفتند: «مدخل‌ شهر را به‌ ما نشان‌ بده‌ كه‌ با تو احسان‌ خواهیم‌ نمود.»
25  پس‌ مدخل‌ شهر را به‌ ایشان‌ نشان‌ داده‌، پس‌ شهر را به‌ دم‌ شمشیر زدند، و آن‌ مرد را با تمامی‌ خاندانش‌ رها كردند.
26  و آن‌ مرد به‌ زمین‌ حِتّیان‌ رفته‌، شهری‌ بنا نمود و آن‌ را لوز نامید كه‌ تا امروز اسمش‌ همان‌ است‌.
27  و مَنَسّی‌ اهل‌ بیت‌شان‌ و دهات‌ آن‌ را و اهل‌ تَعَنَك‌ و دهات‌ آن‌ و ساكنان‌ دُوْر و دهات‌ آن‌ و ساكنان‌ یبْلَعام‌ و دهات‌ آن‌ و ساكنان‌ مَجِدّو و دهات‌ آن‌ را بیرون‌ نكرد، و كنعانیان‌ عزیمت‌ داشتند كه‌ در آن‌ زمین‌ ساكن‌ باشند.
28  و چون‌ اسرائیل‌ قوی‌ شدند، بر كنعانیان‌ جزیه‌ نهادند، لیكن‌ ایشان‌ را تماماً بیرون‌ نكردند.
29  و افرایم‌ كنعانیانی‌ را كه‌ در جازَر ساكن‌ بودند، بیرون‌ نكرد، پس‌ كنعانیان‌ در میان‌ ایشان‌ در جازَر ساكن‌ ماندند.
30  و زَبُولون‌ ساكنان‌ فِطرون‌ و ساكنان‌ نَهْلول‌ را بیرون‌ نكرد، پس‌ كنعانیان‌ در میان‌ ایشان‌ ساكن‌ ماندند، و جزیه‌ بر آنها گذارده‌ شد.
31  و اَشیر ساكنان‌ عَكّو و ساكنان‌ صِیدون‌ و اَحْلَب‌ و اَكْزِیب‌ و حَلْبَه‌ و عَفیق‌ و رَحُوب‌ را بیرون‌ نكرد.
32  پس‌ اَشیریان‌ در میان‌ كنعانیانی‌ كه‌ ساكن‌ آن‌ زمین‌ بودند سكونت‌ گرفتند، زیرا كه‌ ایشان‌ رابیرون‌ نكردند.
33  و نفتالی‌ ساكنان‌ بیت‌ شمس‌ و ساكنان‌ بیت‌عنات‌ را بیرون‌ نكرد، پس‌ در میان‌ كنعانیانی‌ كه‌ ساكن‌ آن‌ زمین‌ بودند، سكونت‌ گرفت‌. لیكن‌ ساكنان‌ بیت‌شمس‌ و بیت‌عَنات‌ به‌ ایشان‌ جزیه‌ می‌دادند.
34  و اَموریان‌ بنی‌دان‌ را به‌ كوهستان‌ مسدود ساختند زیرا كه‌ نگذاشتند كه‌ به‌ بیابان‌ فرود آیند.
35  پس‌ اموریان‌ عزیمت‌ داشتند كه‌ در اَیلُون‌ و شَعَلُبّیم‌ در كوه‌ حارَس‌ ساكن‌ باشند، و لیكن‌ چون‌ دست‌ خاندان‌ یوسف‌ قوت‌ گرفت‌، جزیه‌ برایشان‌ گذارده‌ شد.
36  و حد اموریان‌ از سر بالای‌ عَقْرَبّیم‌ و از سالَع‌ تا بالاتر بود.


فصل   2

1  و فرشتۀ خداوند از جِلْجال‌ به‌ بُوكیم‌ آمده‌،گفت‌: «شما را از مصر برآوردم‌ و به‌ زمینی‌ كه‌ به‌ پدران‌ شما قسم‌ خوردم‌ داخل‌ كردم‌، و گفتم‌ عهد خود را با شما تا به‌ ابد نخواهم‌ شكست‌.
2  پس‌ شما با ساكنان‌ این‌ زمین‌ عهد مبندید و مذبح‌های‌ ایشان‌ را بشكنید. لیكن‌ شما سخن‌ مرا نشنیدید. این‌ چه‌ كار است‌ كه‌ كرده‌اید؟
3  لهذا من‌ نیز گفتم‌ ایشان‌ را از حضور شما بیرون‌ نخواهم‌ كرد، و ایشان‌ در كمرهای‌ شما خارها خواهند بود، و خدایان‌ ایشان‌ برای‌ شما دام‌ خواهند بود.»
4  و چون‌ فرشتۀ خداوند این‌ سخنان‌ را به‌ تمامی‌ بنی‌اسرائیل‌ گفت‌، قوم‌ آواز خود را بلند كرده‌، گریستند.
5  و آن‌ مكان‌ را بُوكیم‌ نام‌ نهادند، و در آنجا برای‌ خداوند قربانی‌ گذرانیدند.
6  و چون‌ یوشع‌ قوم‌ را روانه‌ نموده‌ بود، بنی‌اسرائیل‌ هر یكی‌ به‌ ملك‌ خود رفتند تا زمین‌ را به‌ تصرف‌ آورند.
7  و در تمام‌ ایام‌ یوشع‌ و تمامی‌ ایام‌ مشایخی‌ كه‌ بعد از یوشع‌ زنده‌ ماندند، و همۀ كارهای‌ بزرگ‌ خداوند را كه‌ برای‌ اسرائیل‌ كرده‌ بود، دیدند، قومْ خداوند را عبادت‌ نمودند.
8  و یوشع‌ بن‌نون‌، بندۀ خداوند ، چون‌ صد و ده‌ ساله‌ بود، مرد.
9  و او را در حدود ملكش‌ در تِمْنَه‌ حارس‌ در كوهستان‌ افرایم‌ به‌ طرف‌ شمال‌ كوه‌ جاعش‌ دفن‌ كردند.
10  و تمامی‌ آن‌ طبقه‌ نیز به‌ پدران‌ خود پیوستند، و بعد از ایشان‌ طبقۀ دیگر برخاستند كه‌ خداوند و اعمالی‌ را كه‌ برای‌ اسرائیل‌ كرده‌ بود، ندانستند.
11  و بنی‌اسرائیل‌ در نظر خداوند شرارت‌ ورزیدند، و بَعْلها را عبادت‌ نمودند.
12  و یهوه‌ خدای‌ پدران‌ خود را كه‌ ایشان‌ را از زمین‌ مصر بیرون‌ آورده‌ بود، ترك‌ كردند، و خدایان‌ غیر را از خدایان‌ طوایفی‌ كه‌ در اطراف‌ ایشان‌ بودند پیروی‌ نموده‌، آنها را سجده‌ كردند. و خشم‌ خداوند را برانگیختند.
13  و یهوه‌ را ترك‌ كرده‌، بعل‌ و عشتاروت‌ را عبادت‌ نمودند.
14  پس‌ خشم‌ خداوند بر اسرائیل‌ افروخته‌ شده‌، ایشان‌ را به‌ دست‌ تاراج‌كنندگان‌ سپرد تا ایشان‌ را غارت‌ نمایند، و ایشان‌ را به‌ دست‌ دشمنانی‌ كه‌ به‌ اطراف‌ ایشان‌ بودند، فروخت‌، به‌ حدی‌ كه‌ دیگر نتوانستند با دشمنان‌ خود مقاومت‌ نمایند.
15  و به‌ هرجا كه‌ بیرون‌ می‌رفتند، دست‌ خداوند برای‌ بدی‌ بر ایشان‌ می‌بود، چنانكه‌ خداوند گفته‌، وچنانكه‌ خداوند برای‌ ایشان‌ قسم‌ خورده‌ بود و به‌ نهایت‌ تنگی‌ گرفتار شدند.
16  و خداوند داوران‌ برانگیزانید كه‌ ایشان‌ را از دست‌ تاراج‌كنندگان‌ نجات‌ دادند.
17  و باز داوران‌ خود را اطاعت‌ ننمودند، زیرا كه‌ در عقب‌ خدایان‌ غیر زناكار شده‌، آنها را سجده‌ كردند، و از راهی‌ كه‌ پدران‌ ایشان‌ سلوك‌ می‌نمودند، و اوامر خداوند را اطاعت‌ می‌كردند، به‌ زودی‌ برگشتند، و مثل‌ ایشان‌ عمل‌ ننمودند.
18  و چون‌ خداوند برای‌ ایشان‌ داوران‌ برمی‌انگیخت‌، خداوند با داور می‌بود، و ایشان‌ را در تمام‌ ایام‌ آن‌ داور از دست‌ دشمنان‌ ایشان‌ نجات‌ می‌داد، زیرا كه‌ خداوند به‌ خاطر ناله‌ای‌ كه‌ ایشان‌ از دست‌ ظالمان‌ و ستم‌كنندگان‌ خود برمی‌آوردند، پشیمان‌ می‌شد.
19  و واقع‌ می‌شد چون‌ داور وفات‌ یافت‌ كه‌ ایشان‌ برمی‌گشتند و از پدران‌ خود بیشتر فتنه‌انگیز شده‌، خدایان‌ غیر را پیروی‌ می‌كردند، و آنها را عبادت‌ نموده‌، سجده‌ می‌كردند، و از اعمال‌ بد و راههای‌ سركشی‌ خود چیزی‌ باقی‌ نمی‌گذاشتند.
20  لهذا خشم‌ خداوند بر اسرائیل‌ افروخته‌ شد و گفت‌: «چونكه‌ این‌ قوم‌ از عهدی‌ كه‌ با پدران‌ ایشان‌ امر فرمودم‌، تجاوز نموده‌، آواز مرا نشنیدند،
21  من‌ نیز هیچ‌ یك‌ از امتها را كه‌ یوشع‌ وقت‌ وفاتش‌ واگذاشت‌، از حضور ایشان‌ دیگر بیرون‌ نخواهم‌ نمود.
22  تا اسرائیل‌ را به‌ آنها بیازمایم‌ كه‌ آیا طریق‌ خداوند را نگهداشته‌، چنانكه‌ پدران‌ ایشان‌ نگهداشتند، در آن‌ سلوك‌ خواهند نمود یا نه‌.»
23  پس‌ خداوند آن‌ طوایف‌ را واگذاشته‌، به‌ سرعت‌ بیرون‌ نكرد و آنها را به‌ دست‌ یوشع‌ تسلیم‌ ننمود.


فصل   3

1  پس‌ اینانند طوایفی‌ كه‌ خداوند واگذاشت تا به‌ واسطۀ آنها اسرائیل‌ را بیازماید، یعنی‌ جمیع‌ آنانی‌ كه‌ همۀ جنگهای‌ كنعان‌ را ندانسته‌ بودند،
2  تا طبقات‌ بنی‌اسرائیل‌ دانشمند شوند و جنگ‌ را به‌ ایشان‌ تعلیم‌ دهد، یعنی‌ آنانی‌ كه‌ آن‌ را پیشتر به‌ هیچ‌ وجه‌ نمی‌دانستند.
3  پنج‌ سردار فلسطینیان‌ و جمیع‌ كنعانیان‌ و صیدونیان‌ و حِوّیان‌ كه‌ در كوهستان‌ لبنان‌ از كوه‌ بَعْل‌ حَرْمون‌ تا مدخل‌ حمات‌ ساكن‌ بودند.
4  و اینها برای‌ آزمایش‌ بنی‌اسرائیل‌ بودند، تا معلوم‌ شود كه‌ آیا احكام‌ خداوند را كه‌ به‌ واسطۀ موسی‌ به‌ پدران‌ ایشان‌ امر فرموده‌ بود، اطاعت‌ خواهند كرد یا نه‌.
5  پس‌ بنی‌اسرائیل‌ در میان‌ كنعانیان‌ و حتیان‌ و اموریان‌ و فَرِزّیان‌ و حویان‌ و یبوسیان‌ ساكن‌ می‌بودند.
6  دختران‌ ایشان‌ را برای‌ خود به‌ زنی‌ می‌گرفتند، و دختران‌ خود را به‌ پسران‌ ایشان‌ می‌دادند، و خدایان‌ آنها را عبادت‌ می‌نمودند.
7  و بنی‌اسرائیل‌ آنچه‌ در نظر خداوند ناپسند بود، كردند، و یهوه‌ خدای‌ خود را فراموش‌ نموده‌، بعلها و بتها را عبادت‌ كردند.
8  و غضب‌ خداوند بر اسرائیل‌ افروخته‌ شده‌، ایشان‌ را به‌ دست‌ كوشان‌ رِشْعَتایم‌، پادشاه‌ ارام‌ نهرین‌، فروخت‌، و بنی‌اسرائیل‌ كوشان‌ رِشْعَتایم‌ را هشت‌ سال‌ بندگی‌ كردند.
9  و چون‌ بنی‌اسرائیل‌ نزد خداوند فریاد كردند، خداوند برای‌ بنی‌اسرائیل‌ نجات‌دهنده‌ای‌ یعنی‌ عُتْنَئیل‌ بن‌قناز برادر كوچك‌ كالیب‌ را برپا داشت‌، و او ایشان‌ را نجات‌ داد.
10  و روح‌ خداوند بر او نازل‌ شد، پس‌ بنی‌اسرائیل‌ را داوری‌ كرد، و برای‌ جنگ‌ بیرون‌ رفت‌، و خداوند كوشان‌ رِشْعَتایم‌، پادشاه‌ ارام‌ را به‌ دست‌ او تسلیم‌كرد، و دستش‌ بر كوشان‌ رِشْعَتایم‌ مستولی‌ گشت‌.
11  و زمین‌ چهل‌ سال‌ آرامی‌ یافت‌. پس‌ عتنئیل‌ بن‌قناز مرد.
12  و بنی‌اسرائیل‌ بار دیگر در نظر خداوند بدی‌ كردند، و خداوند عجلون‌، پادشاه‌ موآب‌ را بر اسرائیل‌ مستولی‌ ساخت‌، زیرا كه‌ در نظر خداوند شرارت‌ ورزیده‌ بودند.
13  و او بنی‌عَمّون‌ و عَمالیق‌ را نزد خود جمع‌ كرده‌، آمد، و بنی‌اسرائیل‌ را شكست‌ داد، و ایشان‌ شهر نخلستان‌ را گرفتند.
14  و بنی‌اسرائیل‌ عَجلون‌، پادشاه‌ موآب‌ را هجده‌ سال‌ بندگی‌ كردند.
15  و چون‌ بنی‌اسرائیل‌ نزد خداوند فریاد برآوردند، خداوند برای‌ ایشان‌ نجات‌دهنده‌ای‌ یعنی‌ ایهود بن‌جیرای‌ بنیامینی‌ را كه‌ مرد چپ‌دستی‌ بود، برپا داشت‌، و بنی‌اسرائیل‌ به‌ دست‌ او برای‌ عجلون‌، پادشاه‌ موآب‌، ارمغانی‌ فرستادند.
16  و اِیهود خنجر دودمی‌ كه‌ طولش‌ یك‌ ذراع‌ بود، برای‌ خود ساخت‌ و آن‌ را در زیرِ جامه‌ بر ران‌ راست‌ خود بست.
17  و ارمغان‌ را نزد عجلون‌، پادشاه‌ موآب‌ عرضه‌ داشت‌. و عجلون‌ مرد بسیار فربهی‌ بود.
18  و چون‌ از عرضه‌داشتن‌ ارمغان‌ فارغ‌ شد، آنانی‌ را كه‌ ارمغان‌ را آورده‌ بودند، روانه‌ نمود.
19  و خودش‌ از معدنهای‌ سنگ‌ كه‌ نزد جلجال‌ بود، برگشته‌، گفت‌: «ای‌ پادشاه‌ سخنی‌ مخفی‌ برای‌ تو دارم‌.» گفت‌: «ساكت‌ باش‌.» و جمیع‌ حاضران‌ از پیش‌ او بیرون‌ رفتند.
20  و ایهود نزد وی‌ داخل‌ شد و او بتنهایی‌ در بالاخانۀ تابستانی‌ خود می‌نشست‌. ایهود گفت‌: «كلامی‌ از خدا برای‌ تو دارم‌.» پس‌ از كرسی‌ خود برخاست‌.
21  و ایهود دست‌ چپ‌ خود را درازكرده‌، خنجر را از ران‌ راست‌ خویش‌ كشید و آن‌ را در شكمش‌ فرو برد.
22  و دستۀ آن‌ با تیغه‌اش‌ نیز فرو رفت‌ و پیه‌، تیغه‌ را پوشانید زیرا كه‌ خنجر را از شكمش‌ بیرون‌ نكشید و به‌ فضلات‌ رسید.
23  و ایهود به‌ دهلیز بیرون‌ رفته‌، درهای‌ بالاخانه‌ را بر وی‌ بسته‌، قفل‌ كرد.
24  و چون‌ او رفته‌ بود، نوكرانش‌ آمده‌، دیدند كه‌ اینك‌ درهای‌ بالاخانه‌ قفل‌ است‌. گفتند، یقیناً پایهای‌ خود را در غرفۀ تابستانی‌ می‌پوشاند.
25  و انتظار كشیدند تا خجل‌ شدند، و چون‌ او درهای‌ بالاخانه‌ را نگشود پس‌ كلید را گرفته‌، آن‌ را باز كردند، و اینك‌ آقای‌ ایشان‌ بر زمین‌ مرده‌ افتاده‌ بود.
26  و چون‌ ایشان‌ معطل‌ می‌شدند، اِیهود به‌ در رفت‌ و از معدنهای‌ سنگ‌ گذشته‌، به‌ سِعیرَت‌ به‌ سلامت‌ رسید.
27  و چون‌ داخل‌ آنجا شد، كَرِنّا را در كوهستان‌ افرایم‌ نواخت‌ و بنی‌اسرائیل‌ همراهش‌ از كوه‌ به‌ زیر آمدند، و او پیش‌ روی‌ ایشان‌ بود.
28  و به‌ ایشان‌ گفت‌: «از عقب‌ من‌ بیایید زیرا خداوند ، موآبیان‌، دشمنان‌ شما را به‌ دست‌ شما تسلیم‌ كرده‌ است‌.» پس‌ از عقب‌ او فرود شده‌، معبرهای‌ اُرْدُنّ را پیش‌ روی‌ موآبیان‌ گرفتند، و نگذاشتند كه‌ احدی‌ عبور كند.
29  و در آن‌ وقت‌ به‌ قدر ده‌هزار نفر از موآبیان‌ را، یعنی‌ هر زورآور و مرد جنگی‌ را كشتند و كسی‌ رهایی‌ نیافت‌.
30  و در آن‌ روز موآبیان‌ زیر دست‌ اسرائیل‌ ذلیل‌ شدند، و زمین‌ هشتاد سال‌ آرامی‌ یافت‌.
31  و بعد از او شَمْجَر بن‌ عَنات‌ بود كه‌ ششصد نفر از فلسطینیان‌ را با چوب‌ گاورانی‌ كشت‌، و او نیز اسرائیل‌ را نجات‌ داد.


فصل   4

1  و بنی‌اسرائیل‌ بعد از وفات‌ اِیهود، بار دیگر در نظر خداوند شرارت‌ ورزیدند.
2  و خداوند ایشان‌ را به‌ دست‌ یابین‌، پادشاه‌ كنعان‌، كه‌ در حاصور سلطنت‌ می‌كرد، فروخت‌؛ و سردار لشكرش‌ سِیسَرا بود كه‌ در حَروشَت‌ امتها سكونت‌ داشت‌.
3  و بنی‌اسرائیل‌ نزد خداوند فریاد كردند، زیرا كه‌ او را نهصد ارابۀ آهنین‌ بود و بر بنی‌اسرائیل‌ بیست‌ سال‌ بسیار ظلم‌ می‌كرد.
4  و در آن‌ زمان‌ دَبورَۀ نبیه‌، زن‌ لَفِیدُوت‌، اسرائیل‌ را داوری‌ می‌نمود.
5  و او زیر نخل‌ دَبورَه‌ كه‌ در میان‌ رامه‌ و بیت‌ئیل‌ در كوهستان‌ افرایم‌ بود، می‌نشست‌، و بنی‌اسرائیل‌ به‌ جهت‌ داوری‌ نزد وی‌ می‌آمدند.
6  پس‌ او فرستاده‌، باراق‌ بن‌ اَبینوعَم‌ را از قادش‌ نفتالی‌ طلبید و به‌ وی‌ گفت‌: «آیا یهوه‌، خدای‌ اسرائیل‌، امر نفرموده‌ است‌ كه‌ برو و به‌ كوه‌ تابور رهنمایی‌ كن‌، و ده‌ هزار نفر از بنی‌نفتالی‌ و بنی‌زبولون‌ را همراه‌ خود بگیر؟
7  و سِیسَرا، سردار لشكر یابین‌ را با ارابه‌ها و لشكرش‌ به‌ نهر قیشون‌ نزد تو كشیده‌، او را به‌ دست‌ تو تسلیم‌ خواهم‌ كرد.»
8  باراق‌ وی‌ را گفت‌: «اگر همراه‌ من‌ بیایی‌ می‌روم‌ و اگر همراه‌ من‌ نیایی‌ نمی‌روم‌.»
9  گفت‌: «البته‌ همراه‌ تو می‌آیم‌، لیكن‌ این‌ سفر كه‌ می‌روی‌ برای‌ تو اكرام‌ نخواهد بود، زیرا خداوند سِیسَرا را به‌ دست‌ زنی‌ خواهد فروخت‌.» پس‌ دَبورَه‌ برخاسته‌، همراه‌ باراق‌ به‌ قادش‌ رفت‌.
10  و باراق‌، زبولون‌ و نفتالی‌ را به‌ قادش‌ جمع‌ كرد و ده‌هزار نفر در ركاب‌ او رفتند، و دَبورَه‌ همراهش‌ برآمد.
11  و حابَر قینی‌ خود را از قینیان‌ یعنی‌ از بنی‌حوباب‌ برادر زن‌ موسی‌ جدا كرده‌، خیمۀ خویش‌ را نزد درخت‌ بلوط‌ در صَعَنایم‌ كه‌ نزدقادش‌ است‌، برپا داشت‌.
12  و به‌ سِیسَرا خبر دادند كه‌ باراق‌ بن‌اَبینوعَم‌ به‌ كوه‌ تابور برآمده‌ است.
13  پس‌ سِیسَرا همۀ ارابه‌هایش‌، یعنی‌ نهصد ارابۀ آهنین‌ و جمیع‌ مردانی‌ را كه‌ همراه‌ وی‌ بودند، از حَروشَت‌ امتها تا نهر قیشون‌ جمع‌ كرد.
14  و دَبورَه‌ به‌ باراق‌ گفت‌: «برخیز، این‌ است‌ روزی‌ كه‌ خداوند سِیسَرا را به‌ دست‌ تو تسلیم‌ خواهد نمود؛ آیا خداوند پیش‌ روی‌ تو بیرون‌ نرفته‌ است‌؟» پس‌ باراق‌ از كوه‌ تابور به‌ زیر آمد و ده‌هزار نفر از عقب‌ وی‌.
15  و خداوند سِیسَرا و تمامی‌ ارابه‌ها و تمامی‌ لشكرش‌ را به‌ دم‌ شمشیر پیش‌ باراق‌ منهزم‌ ساخت‌، و سِیسَرا از ارابۀ خود به‌ زیر آمده‌، پیاده‌ فرار كرد.
16  و باراق‌ ارابه‌ها و لشكر را تا حَروشَتِ امتها تعاقب‌ نمود، و جمیع‌ لشكر سِیسَرا به‌ دم‌ شمشیر افتادند، به‌ حدی‌ كه‌ كسی‌ باقی‌ نماند.
17  و سِیسَرا به‌ چادر یاعیل‌، زن‌ حابَر قینی‌، پیاده‌ فرار كرد، زیرا كه‌ در میان‌ یابین‌، پادشاه‌ حاصور، و خاندان‌ حابرقینی‌ صلح‌ بود.
18  و یاعیل‌ به‌ استقبال‌ سِیسَرا بیرون‌ آمده‌، وی‌ را گفت‌: «برگرد ای‌ آقای‌ من‌؛ به‌ سوی‌ من‌ برگرد، و مترس‌.» پس‌ به‌ سوی‌ وی‌ به‌ چادر برگشت‌ و او را به‌ لحافی‌ پوشانید.
19  و او وی‌ را گفت‌: «جرعه‌ای‌ آب‌ به‌ من‌ بنوشان‌، زیرا كه‌ تشنه‌ هستم‌.» پس‌ مشك‌ شیر را باز كرده‌، به‌ وی‌ نوشانیـد و او را پوشانید.
20  او وی‌ را گفت‌: «به‌ در چادر بایست‌ و اگر كسی‌ بیاید و از تو سؤال‌ كرده‌، بگوید كه‌ آیا كسی‌ در اینجاست‌، بگو نی‌.»
21  و یاعیل‌ زن‌ حابر میخ‌ چادر را برداشت‌، و چكشی‌ به‌ دست‌ گرفته‌، نزد وی‌ به‌ آهستگی‌ آمده‌، میخ‌ را به‌ شقیقه‌اش‌كوبید، چنانكه‌ به‌ زمین‌ فرو رفت‌، زیرا كه‌ او از خستگی‌ در خواب‌ سنگین‌ بود و بمرد.
22  و اینك‌ باراق‌ سِیسَرا را تعاقب‌ نمود و یاعیل‌ به‌ استقبالش‌ بیرون‌ آمده‌، وی‌ را گفت‌: «بیا تا كسی‌ را كه‌ می‌جویی‌ تو را نشان‌ بدهم‌.» پس‌ نزد وی‌ داخل‌ شد و اینك‌ سِیسَرا مرده‌ افتاده‌، و میخ‌ در شقیقه‌اش‌ بود.
23  پس‌ در آن‌ روز خدا یابین‌، پادشاه‌ كنعان‌ را پیش‌ بنی‌اسرائیل‌ ذلیل‌ ساخت‌.
24  و دست‌ بنی‌اسرائیل‌ بر یابین‌ پادشاه‌ كنعان‌ زیاده‌ و زیاده‌ استیلا می‌یافت‌ تا یابین‌، پادشاه‌ كنعان‌ را هلاك‌ ساختند.


فصل   5

1  و در آن‌ روز دَبورَه‌ و باراق‌ بن‌ اَبینوعَم‌ سرود خوانده‌، گفتند:
2  « چونكه‌ پیشروان‌ در اسرائیل‌ پیشروی‌ كردند، چونكه‌ قوم‌ نفوس‌ خود را به‌ ارادت‌ تسلیم‌ نمودند، خداوند را متبارك‌ بخوانید.
3  ای‌ پادشاهان‌ بشنوید! ای‌ زورآوران‌ گوش‌ دهید! من‌ خود برای‌ خداوند خواهم‌ سرایید. برای‌ یهوه‌ خدای‌ اسرائیل‌ سرود خواهم‌ خواند.
4  ای‌ خداوند وقتی‌ كه‌ از سعیر بیرون‌ آمدی‌، وقتی‌ كه‌ از صحرای‌ اَدُوم‌ خرامیدی‌، زمین‌ متزلزل‌ شد و آسمان‌ نیز قطره‌ها ریخت‌، و ابرها هم‌ آبها بارانید.
5  كوهها از حضور خداوند لرزان‌ شد و این‌ سینا از حضور یهوه‌، خدای‌ اسرائیل‌.
6  در ایام‌ شَمْجَر بن‌عَنات‌، در ایام‌ یاعیل‌ شاهراهها ترك‌ شده‌ بود، و مسافران‌ از راههای‌ غیر متعارف‌ می‌رفتند.
7  حاكمان‌ در اسرائیل‌ نایاب‌ و نابود شدند، تا من‌، دَبورَه‌، برخاستم‌، در اسرائیل‌، مادر برخاستم‌.
8  خدایان‌ جدید را اختیار كردند. پس‌ جنگ‌ در دروازه‌ها رسید. در میان‌ چهل‌هزار نفر در اسرائیل‌، سپری‌ و نیزه‌ای‌ پیدا نشد.
9  قلب‌ من‌ به‌ حاكمان‌ اسرائیل‌ مایل‌ است‌، كه‌ خود را در میان‌ قوم‌ به‌ ارادت‌ تسلیم‌ نمودند. خداوند را متبارك‌ بخوانید.
10  ای‌ شما كه‌ بر الاغهای‌ سفید سوارید و بر مسندها می‌نشینید، و بر طریق‌ سالك‌ هستید، این‌ را بیان‌ كنید.
11  دور از آواز تیراندازان‌، نزد حوضهای‌ آب‌ در آنجا اعمال‌ عادلۀ خداوند را بیان‌ می‌كنند، یعنی‌ احكام‌ عادلۀ او را در حكومت‌ اسرائیل‌. آنگاه‌ قوم‌ خداوند به‌ دروازه‌ها فرود می‌آیند.
12  بیدار شو، بیدار شو ای‌ دَبورَه‌. بیدار شو بیدار شو و سرود بخوان‌. برخیز ای‌ باراق‌ و ای‌ پسر اَبینوعَم‌، اسیران‌ خود را به‌ اسیری‌ ببر.
13  آنگاه‌ جماعت‌ قلیل‌ بر بزرگان‌ قوم‌ تسلط‌ یافتند و خداوند مرا بر جباران‌ مسلط‌ ساخت‌.
14  از افرایم‌ آمدند، آنانی‌ كه‌ مقر ایشان‌ در عمالیق‌ است‌. در عقب‌ تو بنیامین‌ با قومهای‌ تو، و از ماكیر داوران‌ آمدند. و از زبولون‌ آنانی‌ كه‌ عصای‌ صف‌آرا را به‌ دست‌ می‌گیرند.
15  و سروران‌ یساكار همراه‌ دَبورَه‌ بودند؛ چنانكه‌ باراق‌ بود همچنان‌ یساكار نیز بود. در عقب‌ او به‌ وادی‌ هجوم‌ آوردند. فكرهای‌ دل‌ نزد شعوب‌ رؤبین‌ عظیم‌ بود.
16  چرا در میان‌ آغلها نشستی‌؟ آیا تا نی‌ گله‌ها را بشنوی‌؟ مباحثات‌ دل‌، نزد شعوب‌ رؤبین‌ عظیم‌ بود.
17  جِلْعاد به‌ آن‌ طرف‌ اُرْدُنّ ساكن‌ ماند. و دان‌ چرا نزد كشتیها درنگ‌ نمود؟ اشیر به‌ كنارۀ دریا نشست‌، و نزد خلیجهای‌ خود ساكن‌ ماند.
18  و زبولون‌ قومی‌ بودند كه‌ جان‌ خود را به‌ خطر موت‌ تسلیم‌ نمودند، و نفتالی‌ نیز در بلندیهای‌ میدان‌.
19  پادشاهان‌ آمده‌، جنگ‌ كردند. آنگاه‌ پادشاهان‌ كنعان‌ مقاتله‌ نمودند. در تَعَنَك‌ نزد آبهای‌ مَجِدّو. و هیچ‌ منفعت‌ نقره‌ نبردند.
20  از آسمان‌ جنگ‌ كردند. ستارگان‌ از منازل‌ خود با سِیسَرا جنگ‌ كردند.
21  نهر قیشون‌ ایشان‌ را در ربود. آن‌ نهر قدیم‌ یعنی‌ نهر قیشون‌. ای‌ جان‌ من‌ قوت‌ را پایمال‌ نمودی‌.
22  آنگاه‌ اسبان‌، زمین‌ را پازدن‌ گرفتند، به‌ سبب‌ تاختن‌ یعنی‌ تاختن‌ زورآوران‌ ایشان‌.
23  فرشتۀ خداوند می‌گوید میروز را لعنت‌ كنید، ساكنانش‌ را به‌ سختی‌ لعنت‌ كنید، زیرا كه‌ به‌ امداد خداوند نیامدند تا خداوند را در میان‌ جباران‌ اعانت‌ نمایند.
24  یاعیل‌، زن‌ حابرقینی‌، از سایر زنان‌ مبارك‌ باد! از زنان‌ چادرنشین‌ مبارك‌ باد!
25  او آب‌ خواست‌ و شیر به‌ وی‌ داد، و سرشیر را در ظرف‌ ملوكانه‌ پیش‌ آورد.
26  دست‌ خود را به‌ میخ‌ دراز كرد، و دست‌ راست‌ خود را به‌ چكش‌ عمله‌. و به‌ چكش‌ سِیسَرا را زده‌، سرش‌ را سفت‌، و شقیقۀ او را شكافت‌ و فرو دوخت‌.
27  نزد پایهایش‌ خم‌ شده‌، افتاد و دراز شد.نزد پایهایش‌ خم‌ شده‌، افتاد. جایی‌ كه‌ خم‌ شد در آنجا كشته‌ افتاد.
28  از دریچه‌ نگریست‌ و نعره‌ زد، مادر سِیسَرا ازشبكه‌ (نعره‌ زد): چرا ارابه‌اش‌ در آمدن‌ تأخیر می‌كند؟ و چرا چرخهای‌ ارابه‌هایش‌ توقف‌ می‌نماید؟
29  خاتونهای‌ دانشمندش‌ در جواب‌ وی‌ گفتند. لیكن‌ او سخنان‌ خود را به‌ خود تكرار كرد.
30  آیا غنیمت‌ را نیافته‌، و تقسیم‌ نمی‌كنند؟ یك‌ دختر، دو دختر برای‌ هر مرد. و برای‌ سِیسَرا غنیمت‌ رختهای‌ رنگارنگ‌، غنیمت‌ رختهای‌ رنگارنگ‌ قلابدوزی‌، رخت‌ رنگارنگ‌ قلابدوزی‌ دورو. بر گردنهای‌ اسیران‌.
31  همچنین‌ ای‌ خداوند جمیع‌ دشمنانت‌ هلاك‌ شوند. و اما محبان‌ او مثل‌ آفتاب‌ باشند، وقتی‌ كه‌ در قوتش‌ طلوع‌ می‌كند.» و زمین‌ چهل‌ سال‌ آرامی‌ یافت‌.


فصل   6

1  و بنی‌اسرائیل‌ در نظر خداوند شرارت‌ورزیدند. پس‌ خداوند ایشان‌ را به‌ دست‌ مدیان‌ هفت‌ سال‌ تسلیم‌ نمود.
2  و دست‌ مدیان‌ بر اسرائیل‌ استیلا یافت‌، و به‌ سبب‌ مدیان‌ بنی‌اسرائیل‌ شكافها و مغاره‌ها و ملاذها را كه‌ در كوهها می‌باشند، برای‌ خود ساختند.
3  و چون‌ اسرائیل‌ زراعت‌ می‌كردند، مدیان‌ و عمالیق‌ و بنی‌مشرق‌ آمده‌، بر ایشان‌ هجوم‌ می‌آوردند.
4  و بر ایشان‌ اردو زده‌، محصول‌ زمین‌ را تا به‌ غَزَّه‌ خراب‌ كردند، و در اسرائیل‌ آذوقه‌ و گوسفند و گاو و الاغ‌ باقی‌ نگذاشتند.
5  زیرا كه‌ ایشان‌ با مواشی‌ و خیمه‌های‌ خود برآمده‌، مثل‌ ملخ‌ بی‌شمار بودند، و ایشان‌ و شتران‌ ایشان‌ را حسابی‌ نبود و به‌ جهت‌ خراب‌ ساختن‌ زمین‌ داخل‌ شدند.
6  و چون‌ اسرائیل‌ به‌ سبب‌ مدیان‌ بسیار ذلیل‌شدند، بنی‌اسرائیل‌ نزد خداوند فریاد برآوردند.
7  و واقع‌ شد چون‌ بنی‌اسرائیل‌ از دست‌ مدیان‌ نزد خداوند استغاثه‌ نمودند،
8  كه‌ خداوند نبی‌ای‌ برای‌ بنی‌اسرائیل‌ فرستاد، و او به‌ ایشان‌ گفت‌: «یهوه‌ خدای‌ اسرائیل‌ چنین‌ می‌گوید: من‌ شما را از مصر برآوردم‌ و شما را از خانۀ بندگی‌ بیرون‌ آوردم‌،
9  و شما را از دست‌ مصریان‌ و از دست‌ جمیع‌ ستمكاران‌ شما رهایی‌ دادم‌، و اینان‌ را از حضور شما بیرون‌ كرده‌، زمین‌ ایشان‌ را به‌ شما دادم‌.
10  و به‌ شما گفتم‌، من‌، یهوه‌، خدای‌ شما هستم‌، از خدایان‌ اموریانی‌ كه‌ در زمین‌ ایشان‌ ساكنید، مترسید. لیكن‌ آواز مرا نشنیدید.»
11  و فرشته‌ خداوند آمده‌، زیر درخت‌ بلوطی‌ كه‌ در عُفْرَه‌ است‌ كه‌ مال‌ یوآش‌ اَبیعَزَری‌ بود، نشست‌؛ و پسرش‌ جِدْعُون‌ گندم‌ رادر چرخشت‌ می‌كوبید تا آن‌ را از مدیان‌ پنهان‌ كند.
12  پس‌ فرشتۀ خداوند بر او ظاهر شده‌، وی‌ را گفت‌: «ای‌ مرد زورآور، یهوه‌ با تو است‌.»
13  جِدْعُون‌ وی‌ را گفت‌: «آه‌ ای‌ خداوند من‌، اگر یهوه‌ با ماست‌، پس‌ چرا این‌ همه‌ بر ما واقع‌ شده‌ است‌، و كجاست‌ جمیع‌ اعمال‌ عجیب‌ او كه‌ پدران‌ ما برای‌ ما ذكر كرده‌، و گفته‌اند كه‌ آیا خداوند ما را از مصر بیرون‌ نیاورد؟ لیكن‌ الا´ن‌ خداوند ما را ترك‌ كرده‌، و به‌ دست‌ مدیان‌ تسلیم‌ نموده‌ است‌.»
14  آنگاه‌ یهوه‌ بر وی‌ نظر كرده‌، گفت‌: «به‌ این‌ قوت‌ خود برو و اسرائیل‌ را از دست‌ مدیان‌ رهایی‌ ده‌! آیا من‌ تو را نفرستادم‌؟»
15  او در جواب‌ وی‌ گفت‌: «آه‌ ای‌ خداوند ، چگونه‌ اسرائیل‌ را رهایی‌ دهم‌؟ اینك‌ خاندان‌ من‌ در منسی‌ ذلیل‌تر از همه‌ است‌ و من‌ در خانه‌ پدرم‌ كوچكترین‌ هستم‌.»
16  خداوند وی‌ را گفت‌: «یقیناً من‌ با تو خواهم‌ بود و مدیان‌ را مثل‌ یك‌ نفر شكست‌ خواهی‌ داد.»
17  او وی‌ را گفت‌:«اگر الا´ن‌ در نظر تو فیض‌ یافتم‌، پس‌ آیتی‌ به‌ من‌ بنما كه‌ تو هستی‌ آنكه‌ با من‌ حرف‌ می‌زنی‌.
18  پس‌ خواهش‌ دارم‌ كه‌ از اینجا نروی‌ تا نزد تو برگردم‌، و هدیۀ خود را آورده‌ ، به‌ حضور تو بگذرانم‌.» گفت‌: «من‌ می‌مانم‌ تا برگردی‌.»
19  پس‌ جِدْعُون‌ رفت‌ و بزغاله‌ای‌ را با قرصهای‌ نان‌ فطیر از یك‌ ایفۀ آرد نرم‌ حاضر ساخت‌، و گوشت‌ را در سبدی‌ و آب‌ گوشت‌ را در كاسه‌ای‌ گذاشته‌، آن‌ را نزد وی‌، زیر درخت‌ بلوط‌ آورد و پیش‌ وی‌ نهاد.
20  و فرشته‌ خدا او را گفت‌: «گوشت‌ و قرصهای‌ فطیر را بردار و بر روی‌ این‌ صخره‌ بگذار، و آب‌ گوشت‌ را بریز.» پس‌ چنان‌ كرد.
21  آنگاه‌ فرشتۀ خداوند نوك‌ عصا را كه‌ در دستش‌ بود، دراز كرده‌، گوشت‌ و قرصهای‌ فطیر را لمس‌ نمود كه‌ آتش‌ از صخره‌ برآمده‌، گوشت‌ و قرصهای‌ فطیر را بلعید، و فرشتۀ خداوند از نظرش‌ غایب‌ شد.
22  پس‌ جِدْعُون‌ دانست‌ كه‌ او فرشتۀ خداوند است‌. و جِدْعُون‌ گفت‌: «آه‌ ای‌ خداوند یهوه‌، چونكه‌ فرشتۀ خداوند را روبرو دیدم‌.»
23  خداوند وی‌ را گفت‌: «سلامتی‌ برتو باد! مترس‌، نخواهی‌ مرد.»
24  پس‌ جِدْعُون‌ در آنجا برای‌ خداوند مذبحی‌ بنا كرد و آن‌ را یهوه‌ شالوم‌ نامید كه‌ تا امروز در عُفْرَه‌ اَبیعَزَرِیان‌ باقی‌ است‌.
25  و در آن‌ شب‌، خداوند او را گفت‌: «گاو پدر خود، یعنی‌ گاو دومین‌ را كه‌ هفت‌ ساله‌ است‌ بگیر، و مذبح‌ بعل‌ را كه‌ از آن‌ پدرت‌ است‌ منهدم‌ كن‌، و تمثال‌ اشیره‌ را كه‌ نزد آن‌ است‌، قطع‌ نما.
26  و برای‌ یهوه‌، خدای‌ خود، بر سر این‌ قلعه‌ مذبحی‌ موافق‌ رسم‌ بنا كن‌، و گاو دومین‌ را گرفته‌، با چوب‌ اشیره‌ كه‌ قطع‌ كردی‌ برای‌ قربانی‌ سوختنی‌ بگذران‌.»
27  پس‌ جِدْعُون‌ ده‌ نفر از نوكران‌ خود را برداشت‌ و به‌ نوعی‌ كه‌ خداوند وی‌ را گفته‌ بود،عمل‌ نمود؛ اما چونكه‌ از خاندان‌ پدر خود و مردان‌ شهر می‌ترسید، این‌ كار را در روز نتوانست‌ كرد، پس‌ آن‌ را در شب‌ كرد.
28  و چون‌ مردمان‌ شهر در صبح‌ برخاستند، اینك‌ مذبح‌ بعل‌ منهدم‌ شده‌، و اشیره‌ كه‌ نزد آن‌ بود، بریده‌، و گاو دومین‌ بر مذبحی‌ كه‌ ساخته‌ شده‌ بود، قربانی‌ گشته‌.
29  پس‌ به‌ یكدیگر گفتند: «كیست‌ كه‌ این‌ كار را كرده‌ است‌؟» و چون‌ دریافت‌ و تفحص‌ كردند، گفتند: «جِدْعُون‌ بن‌یوآش‌ این‌ كار را كرده‌ است‌.»
30  پس‌ مردان‌ شهر به‌ یوآش‌ گفتند: «پسر خود را بیرون‌ بیاور تا بمیرد زیرا كه‌ مذبح‌ بعل‌ را منهدم‌ ساخته‌، و اشیره‌ را كه‌ نزد آن‌ بود، بریده‌ است‌.»
31  اما یوآش‌ به‌ همۀ كسانی‌ كه‌ بر ضد او برخاسته‌ بودند، گفت‌: «آیا شما برای‌ بعل‌ محاجه‌ می‌كنید؟ و آیا شما او را می‌رهانید؟ هر كه‌ برای‌ او محاجه‌ نماید، همین‌ صبح‌ كشته‌ شود؛ و اگر او خداست‌، برای‌ خود محاجه‌ نماید چونكه‌ كسی‌ مذبح‌ او را منهدم‌ ساخته‌ است‌.»
32  پس‌ در آن‌ روز او را یرُبَّعْل‌ نامید و گفت‌: «بگذارید تا بعل‌ با او محاجه‌ نماید زیرا كه‌ مذبح‌ او را منهدم‌ ساخته‌ است‌.»
33  آنگاه‌ جمیع‌ اهل‌ مدیان‌ و عمالیق‌ و بنی‌مشرق‌ با هم‌ جمع‌ شدند و عبور كرده‌، در وادی‌ یزرعیل‌ اردو زدند.
34  و روح‌ خداوند جِدْعُون‌ را ملبس‌ ساخت‌. پس‌ كَرِنّا را نواخت‌ و اهل‌ اَبیعَزَر در عقب‌ وی‌ جمع‌ شدند.
35  و رسولان‌ در تمامی‌ مَنَسی‌ فرستاد كه‌ ایشان‌ نیز در عقب‌ وی‌ جمع‌ شدند و در اشیر و زبولون‌ و نفتالی‌ رسولان‌ فرستاد و به‌ استقبال‌ ایشان‌ برآمدند.
36  و جِدْعُون‌ به‌ خدا گفت‌: «اگر اسرائیل‌ را برحسب‌ سخن‌ خود به‌ دست‌ من‌ نجات‌ خواهی‌ داد،
37  اینك‌ من‌ در خرمنگاه‌، پوست‌ پشمینی‌می‌گذارم‌ و اگر شبنم‌ فقط‌ بر پوست‌ باشد و بر تمامی‌ زمین‌ خشكی‌ بُوَد، خواهم‌ دانست‌ كه‌ اسرائیل‌ را برحسب‌ قول‌ خود به‌ دست‌ من‌ نجات‌ خواهی‌ داد.»
38  و همچنین‌ شد و بامدادان‌ به‌ زودی‌ برخاسته‌، پوست‌ را فشرد و كاسه‌ای‌ پر از آب‌ شبنم‌ از پوست‌ بیفشرد.
39  و جِدْعُون‌ به‌ خدا گفت‌: «غضب‌ تو بر من‌ افروخته‌ نشود و همین‌ یك‌ مرتبه‌ خواهم‌ گفت‌، یك‌ دفعۀ دیگر فقط‌ با پوست‌ تجربه‌ نمایم‌؛ این‌ مرتبه‌ پوست‌ به‌ تنهایی‌ خشك‌ باشد و بر تمامی‌ زمین‌ شبنم‌.»
40  و خدا در آن‌ شب‌ چنان‌ كرد كه‌ بر پوست‌ فقط‌، خشكی‌ بود و بر تمامی‌ زمین‌ شبنم‌.


فصل   7

1  و یرُبَّعْل‌ كه‌ جِدْعُون‌ باشد با تمامی‌ قوم‌ كه‌ با وی‌ بودند، صبح‌ زود برخاسته‌، نزد چشمۀ حرود اردو زدند، و اردوی‌ مدیان‌ به‌ شمال‌ ایشان‌ نزد كوه‌ موره‌ در وادی‌ بود.
2  و خداوند به‌ جِدْعُون‌ گفت‌: «قومی‌ كه‌ با تو هستند، زیاده‌ از آنند كه‌ مدیان‌ را به‌ دست‌ ایشان‌ تسلیم‌ نمایم‌، مبادا اسرائیل‌ بر من‌ فخر نموده‌، بگویند كه‌ دست‌ ما، ما را نجات‌ داد.
3  پس‌ الا´ن‌ به‌ گوش‌ قوم‌ ندا كرده‌، بگو: هر كس‌ كه‌ ترسان‌ و هراسان‌ باشد از كوه‌ جِلْعاد برگشته‌، روانه‌ شود.» و بیست‌ و دو هزار نفر از قوم‌ برگشتند و ده‌ هزار باقی‌ ماندند.
4  و خداوند به‌ جِدْعُون‌ گفت‌: «باز هم‌ قوم‌ زیاده‌اند؛ ایشان‌ را نزد آب‌ بیاور تا ایشان‌ را آنجا برای‌ تو بیازمایم‌، و هر كه‌ را به‌ تو گویم‌ این‌ با تو برود، او همراه‌ تو خواهد رفت‌، و هر كه‌ را به‌ توگویم‌ این‌ با تو نرود، او نخواهد رفت‌.»
5  و چون‌ قوم‌ را نزد آب‌ آورده‌ بود، خداوند به‌ جِدْعُون‌ گفت‌: «هر كه‌ آب‌ را به‌ زبان‌ خود بنوشد، چنانكه‌ سگ‌ می‌نوشد، او را تنها بگذار، و همچنین‌ هر كه‌ بر زانوی‌ خود خم‌ شده‌، بنوشد.»
6  و عدد آنانی‌ كه‌ دست‌ به‌ دهان‌ آورده‌، نوشیدند، سیصد نفر بود؛ و جمیع‌ بقیۀ قوم‌ بر زانوی‌ خود خم‌ شده‌، آب‌ نوشیدند.
7  و خداوند به‌ جِدْعُون‌ گفت‌: «به‌ این‌ سیصد نفر كه‌ به‌ كف‌ نوشیدند، شما را نجات‌ می‌دهم‌، و مدیان‌ را به‌ دست‌ تو تسلیم‌ خواهم‌ نمود. پس‌ سایر قوم‌ هر كس‌ به‌ جای‌ خود بروند.»
8  پس‌ آن‌ گروه‌ توشه‌ و كَرِنّاهای‌ خود را به‌ دست‌ گرفتند و هر كس‌ را از سایر مردان‌ اسرائیل‌ به‌ خیمۀ خود فرستاد؛ ولی‌ آن‌ سیصد نفر را نگاه‌ داشت‌. و اردوی‌ مدیان‌ در وادی پایینْ دست‌ او بود.
9  و در همان‌ شب‌ خداوند وی‌ را گفت‌: «برخیز و به‌ اردو فرود بیا زیرا كه‌ آن‌ را به‌ دست‌ تو تسلیم‌ نموده‌ام‌.
10  لیكن‌ اگر از رفتن‌ می‌ترسی‌، با خادم‌ خود فُورَهْ به‌ اردو برو.
11  و چون‌ آنچه‌ ایشان‌ بگویند بشنوی‌، بعد از آن‌ دست‌ تو قوی‌ خواهد شد، و به‌ اردو فرود خواهی‌ آمد.» پس‌ او و خادمش‌، فُورَه‌ به‌ كنارۀ سلاح‌دارانی‌ كه‌ در اردو بودند، فرود آمدند.
12  و اهل‌ مِدْیان‌ و عَمالیق‌ و جمیع‌ بنی‌مشرق‌ مثل‌ ملخ‌، بی‌شمار در وادی‌ ریخته‌ بودند؛ و شتران‌ ایشان‌ را مثل‌ ریگ‌ كه‌ بر كنارۀ دریا بی‌حساب‌ است‌، شماره‌ای‌ نبود.
13  پس‌ چون‌ جِدْعُون‌ رسید، دید كه‌ مردی‌ به‌ رفیقش‌ خوابی‌ بیان‌ كرده‌، می‌گفت‌ كه‌ «اینك‌ خوابی‌ دیدم‌، و هان‌ گِرده‌ای‌ نان‌ جوین‌ در میان‌اردوی‌ مدیان‌ غلطانیده‌ شده‌، به‌ خیمه‌ای‌ برخورد و آن‌ را چنان‌ زد كه‌ افتاد و آن‌ را واژگون‌ ساخت‌، چنانكه‌ خیمه‌ بر زمین‌ پهن‌ شد.»
14  رفیقش‌ در جواب‌ وی‌ گفت‌ كه‌ «این‌ نیست‌ جز شمشیر جِدْعُون‌ بن‌یوآش‌ ، مرد اسرائیلی‌، زیرا خدا مدیان‌ و تمام‌ اردو را به‌ دست‌ او تسلیم‌ كرده‌ است‌.»
15  و چون‌ جِدْعُون‌ نقل‌ خواب‌ و تعبیرش‌ را شنید، سجده‌ نمود، و به‌ لشكرگاه‌ اسرائیل‌ برگشته‌، گفت‌: «برخیزید زیرا كه‌ خداوند اردوی‌ مدیان‌ را به‌ دست‌ شما تسلیم‌ كرده‌ است‌.»
16  و آن‌ سیصد نفر را به‌ سه‌ فرقه‌ منقسم‌ ساخت‌، و به‌ دست‌ هر یكی‌ از ایشان‌ كَرِنّاها و سبوهای‌ خالی‌ داد و مشعلها در سبوها گذاشت‌.
17  و به‌ ایشان‌ گفت‌: «بر من‌ نگاه‌ كرده‌، چنان‌ بكنید. پس‌ چون‌ به‌ كنار اردو برسم‌، هر چه‌ من‌ می‌كنم‌، شما هم‌ چنان‌ بكنید.
18  و چون‌ من‌ و آنانی‌ كه‌ با من‌ هستند كَرِنّاها را بنوازیم‌، شما نیز از همۀ اطراف‌ اردو كَرِنّاها را بنوازید و بگویید (شمشیر) خداوند و جِدْعُون‌.»
19  پس‌ جِدْعُون‌ و صد نفر كه‌ با وی‌ بودند، در ابتدای‌ پاس‌ دوم‌ شب‌ به‌ كنار اردو رسیدند و در همان‌ حین‌ كشیكچی‌ای‌ تازه‌ گذارده‌ بودند، پس‌ كَرِنّاها را نواختند و سبوها را كه‌ در دست‌ ایشان‌ بود، شكستند.
20  و هر سه‌ فرقه‌ كَرِنّاها را نواختند و سبوها را شكستند و مشعلها را به‌ دست‌ چپ‌ و كَرِنّاها را به‌ دست‌ راست‌ خود گرفته‌، نواختند، و صدا زدند: «شمشیر خداوند و جِدْعُون‌.»
21  و هر كس‌ به‌ جای‌ خود به‌ اطراف‌ اردو ایستادند و تمامی‌ لشكر فرار كردند و ایشان‌ نعره‌ زده‌، آنها را منهزم‌ ساختند.
22  و چون‌ آن‌ سیصد نفر كَرِنّاها رانواختند، خداوند شمشیر هر كس‌ را بر رفیقش‌ و بر تمامی‌ لشكر گردانید، و لشكر ایشان‌ تا بیت‌شِطَّه‌ به‌ سوی‌ صَرِیرت‌ و تا سر حد آبَل‌ مَحُولَه‌ كه‌ نزد طَبات‌ است‌، فرار كردند.
23  و مردان‌ اسرائیل‌ از نفتالی‌ و اشیر و تمامی‌ منسی‌ جمع‌ شده‌، مدیان‌ را تعاقب‌ نمودند.
24  و جِدْعُون‌ به‌ تمامی‌ كوهستان‌ افرایم‌، رسولان‌ فرستاده‌، گفت‌: «به‌ جهت‌ مقابلۀ با مدیان‌ به‌ زیر آیید و آبها را تا بیت‌ باره‌ و اُرْدُنّ پیش‌ ایشان‌ بگیرید.» پس‌ تمامی‌ مردان‌ افرایم‌ جمع‌ شده‌، آبها را تا بیت‌بارَه‌ و اُرْدُنّ گرفتند.
25  و غُراب‌ و ذِئب‌، دو سردار مدیان‌ را گرفته‌، غُراب‌ را بر صخرۀ غراب‌ و ذِئب‌ را در چرخشت‌ ذِئب‌ كشتند، و مدیان‌ را تعاقب‌ نمودند، و سرهای‌ غُراب‌ و ذِئب‌ را به‌ آن‌ طرف‌ اُرْدُنّ، نزد جِدْعُون‌ آوردند.


فصل   8

1  و مردان‌ افرایم‌ او را گفتند: «این‌ چه‌ كار است‌ كه‌ به‌ ما كرده‌ای‌ كه‌ چون‌ برای‌ جنگ‌ مدیان‌ می‌رفتی‌ ما را نخواندی‌؟» و به‌ سختی‌ با وی‌ منازعت‌ كردند.
2  او به‌ ایشان‌ گفت‌: «الا´ن‌ من‌ بالنسبه‌ به‌ كار شما چه‌ كردم‌؟ مگر خوشه‌چینی‌ افرایم‌ از میوه‌چینی‌ اَبیعَزَر بهتر نیست‌؟
3  به‌ دست‌ شما خدا دو سردار مدیان‌، یعنی‌ غُراب‌ و ذِئب‌ را تسلیم‌ نمود و من‌ مثل‌ شما قادر بر چه‌ كار بودم‌؟» پس‌ چون‌ این‌ سخن‌ را گفت‌، خشم‌ ایشان‌ بر وی‌ فرو نشست‌.
4  و جِدْعُون‌ با آن‌ سیصد نفر كه‌ همراه‌ او بودند به‌ اُرْدُنّ رسیده‌، عبور كردند، و اگر چه‌ خسته‌ بودند، لیكن‌ تعاقب‌ می‌كردند.
5  و به‌ اهل‌ سُكُّوت‌گفت‌: «تمنا این‌ كه‌ چند نان‌ به‌ رفقایم‌ بدهید زیرا خسته‌اند، و من‌ زَبَح‌ و صَلْمُونَّع‌، ملوك‌ مدیان‌ را تعاقب‌ می‌كنم‌.»
6  سرداران‌ سُكُّوت‌ به‌ وی‌ گفتند: «مگر دستهای‌ زَبَح‌ و صَلْمُونَّع‌ الا´ن‌ در دست‌ تو می‌باشد تا به‌ لشكر تو نان‌ بدهیم‌؟»
7  جِدْعُون‌ گفت‌: «پس‌ چون‌ خداوند زَبَح‌ و صَلْمُونَّع‌ را به‌ دست‌ من‌ تسلیم‌ كرده‌ باشد، آنگاه‌ گوشت‌ شما را با شوك‌ و خار صحرا خواهم‌ درید.»
8  و از آنجا به‌ فَنُوعِیل‌ برآمده‌، به‌ ایشان‌ همچنین‌ گفت‌، و اهل‌ فَنُوعِیل‌ مثل‌ جواب‌ اهل‌ سكّوت‌ او را جواب‌ دادند.
9  و به‌ اهل‌ فَنُوعِیل‌ نیز گفت‌: «وقتی‌ كه‌ به‌ سلامت‌ برگردم‌، این‌ برج‌ را منهدم‌ خواهم‌ ساخت‌.»
10  و زَبَح‌ و صَلْمُونَّع‌ در قَرْقُورْ با لشكر خود به‌ قدر پانزده‌ هزار نفر بودند. تمامی‌ بقیه‌ لشكر بنی‌مشرق‌ این‌ بود، زیرا صد و بیست‌ هزار مرد جنگی‌ افتاده‌ بودند.
11  و جِدْعُون‌ به‌ راه‌ چادرنشینان‌ به‌ طرف‌ شرقی‌ نُوبَح‌ و یجْبَهاه‌ برآمده‌، لشكر ایشان‌ را شكست‌ داد، زیرا كه‌ لشكر مطمئن‌ بودند.
12  و زَبَح‌ و صَلْمُونَّع‌ فرار كردند و ایشان‌ را تعاقب‌ نموده‌، آن‌ دو ملك‌ مدیان‌ یعنی‌ زَبَح‌ و صَلْمُونَّع‌ را گرفت‌ و تمامی‌ لشكر ایشان‌ را منهزم‌ ساخت‌.
13  و جِدْعُون‌ بن‌یوآش‌ از بالای‌ حارَس‌ از جنگ‌ برگشت‌.
14  و جوانی‌ از اهل‌ سكوت‌ را گرفته‌، از او تفتیش‌ كرد و او برای‌ وی‌ نامهای‌ سرداران‌ سكوت‌ و مشایخ‌ آن‌ را كه‌ هفتاد و هفت‌ نفر بودند، نوشت‌.
15  پس‌ نزد اهل‌ سكوت‌ آمده‌، گفت‌: «اینك‌ زَبَح‌ و صَلْمُونَّع‌ كه‌ دربارۀ ایشان‌ مرا طعنه‌ زده‌، گفتید مگر دست‌ زَبَح‌ و صَلْمُونَّع‌ الا´ن‌ در دست‌ تو است‌ تا به‌ مردان‌ خستۀ تو نان‌ بدهیم‌.»
16  پس‌ مشایخ‌ شهر و شوك‌ و خارهای‌ صحرارا گرفته‌، اهل‌ سُكُّوت‌ را به‌ آنها تأدیب‌ نمود.
17  و برج‌ فَنُوعِیل‌ را منهدم‌ ساخته‌، مردان‌ شهر را كشت‌.
18  و به‌ زَبَح‌ و صَلْمُونَّع‌ گفت‌: «چگونه‌ مردمانی‌ بودند كه‌ در تابور كشتید.» گفتند: «ایشان‌ مثل‌ تو بودند؛ هر یكی‌ شبیه‌ شاهزادگان‌.»
19  گفت‌: «ایشان‌ برادرانم‌ و پسران‌ مادر من‌ بودند؛ به‌ خداوند حی‌ قسم‌ اگر ایشان‌ را زنده‌ نگاه‌ می‌داشتید، شما را نمی‌كشتم‌.»
20  و به‌ نخست‌زادۀ خود، یتَر، گفت‌: «برخیز و ایشان‌ را بكش‌.» لیكن‌ آن‌ جوان‌ شمشیر خود را از ترس‌ نكشید چونكه‌ هنوز جوان‌ بود.
21  پس‌ زَبَح‌ و صَلْمُونَّع‌ گفتند: «تو برخیز و ما را بكش‌ زیرا شجاعت‌ مرد مثل‌ خود اوست‌.» پس‌ جِدْعُون‌ برخاسته‌، زَبَح‌ و صَلْمُونَّع‌ را بكشت‌ و هلالهایی‌ كه‌ بر گردن‌ شتران‌ ایشان‌ بود، گرفت‌.
22  پس‌ مردان‌ اسرائیل‌ به‌ جِدْعُون‌ گفتند: «بر ما سلطنت‌ نما، هم‌ پسر تو و پسر پسر تو نیز چونكه‌ ما را از دست‌ مدیان‌ رهانیدی‌.»
23  جِدْعُون‌ در جواب‌ ایشان‌ گفت‌: «من‌ بر شما سلطنت‌ نخواهم‌ كرد، و پسر من‌ بر شما سلطنت‌ نخواهد كرد، خداوند بر شما سلطنت‌ خواهد نمود.»
24  و جِدْعُون‌ به‌ ایشان‌ گفت‌: «یك‌ چیز از شما خواهش‌ دارم‌ كه‌ هر یكی‌ از شما گوشواره‌های‌ غنیمت‌ خود را به‌ من‌ بدهد.» زیرا كه‌ گوشواره‌های‌ طلا داشتند، چونكه‌ اسمعیلیان‌ بودند.
25  در جواب‌ گفتند: «البته‌ می‌دهیم‌». پس‌ ردایی‌ پهن‌ كرده‌، هر یكی‌ گوشواره‌های‌ غنیمت‌ خود را در آن‌ انداختند.
26  و وزن‌ گوشواره‌های‌ طلایی‌ كه‌ طلبیده‌ بود، هزار و هفتصد مثقال‌ طلا بود، سوای‌آن‌ هلالها و حلقه‌ها و جامه‌های‌ ارغوانی‌ كه‌ بر ملوك‌ مدیان‌ بود، و سوای‌ گردنبندهایی‌ كه‌ بر گردن‌ شتران‌ ایشان‌ بود.
27  و جِدْعُون‌ از آنها ایفودی‌ ساخت‌ و آن‌ را در شهر خود عُفْرَه‌ برپا داشت‌، و تمامی‌ اسرائیل‌ به‌ آنجا در عقب‌ آن‌ زنا كردند، و آن‌ برای‌ جِدْعُون‌ و خاندان‌ او دام‌ شد.
28  پس‌ مدیان‌ در حضور بنی‌اسرائیل‌ مغلوب‌ شدند و دیگر سر خود را بلند نكردند، و زمین‌ در ایام‌ جِدْعُون‌ چهل‌ سال‌ آرامی‌ یافت‌.
29  و یرُبَّعْل‌ بن‌یوآش‌ رفته‌، در خانۀ خود ساكن‌ شد.
30  و جِدْعُون‌ را هفتاد پسر بود كه‌ از صلبش‌ بیرون‌ آمده‌ بودند، زیرا زنان‌ بسیار داشت‌.
31  و كنیز او كه‌ در شكیم‌ بود او نیز برای‌ وی‌ پسری‌ آورد، و او را اَبیمَلِك‌ نام‌ نهاد.
32  و جِدْعُون‌ بن‌یوآش‌ پیر و سالخورده‌ شده‌، مرد، و در قبر پدرش‌ یوآش‌ در عُفْرَه‌ اَبیعَزَری‌ دفن‌ شد.
33  و واقع‌ شد بعد از وفات‌ جِدْعُون‌ كه‌ بنی‌اسرائیل‌ برگشته‌، در پیروی‌ بعلها زنا كردند، و بعل‌ بَرِیت‌ را خدای‌ خود ساختند.
34  و بنی‌اسرائیل‌ یهوه‌، خدای‌ خود را كه‌ ایشان‌ را از دست‌ جمیع‌ دشمنان‌ ایشان‌ از هر طرف‌ رهایی‌ داده‌ بود، به‌ یاد نیاوردند.
35  و با خاندان‌ یرُبَّعْل‌ جِدْعُون‌ موافق‌ همۀ احسانی‌ كه‌ با بنی‌اسرائیل‌ نموده‌ بود، نیكویی‌ نكردند.


فصل   9

1  و اَبیمَلِك‌ بن‌یرُبَّعْل‌ نزد برادران‌ مادر خود به‌شَكیم‌ رفته‌، ایشان‌ و تمامی‌ قبیلۀ خاندان‌ پدر مادرش‌ را خطاب‌ كرده‌، گفت‌:
2  «الا´ن‌ در گوشهای‌ جمیع‌ اهل‌ شكیم‌ بگویید: برای‌ شما كدام‌ بهتر است‌؟ كه‌ هفتاد نفر یعنی‌ همۀ پسران‌ یرُبَّعْل‌ بر شما حكمرانی‌ كنند؟ یا اینكه‌ یك‌شخص‌ بر شما حاكم‌ باشد؟ و بیاد آورید كه‌ من‌ استخوان‌ و گوشت‌ شما هستم‌.»
3  و برادران‌ مادرش‌ دربارۀ او در گوشهای‌ جمیع‌ اهل‌ شكیم‌ همۀ این‌ سخنان‌ را گفتند، و دل‌ ایشان‌ به‌ پیروی‌ اَبیمَلِك‌ مایل‌ شد، زیرا گفتند او برادر ماست‌.
4  و هفتاد مثقال‌ نقره‌ از خانۀ بعل‌ بَرِیت‌ به‌ او دادند، و اَبیمَلِك‌ مردان‌ مهمل‌ و باطل‌ را به‌ آن‌ اجیر كرد كه‌ او را پیروی‌ نمودند.
5  پس‌ به‌ خانۀ پدرش‌ به‌ عُفْرَه‌ رفته‌، برادران‌ خود پسران‌ یرُبَّعْل‌ را كه‌ هفتاد نفر بودند بر یك‌ سنگ‌ بكشت‌؛ لیكن‌ یوتام‌ پسر كوچك‌ یرُبَّعْل‌ زنده‌ ماند، زیرا خود را پنهان‌ كرده‌ بود.
6  و تمامی‌ اهل‌ شكیم‌ و تمامی‌ خاندان‌ مِلّو جمع‌ شده‌، رفتند، و اَبیمَلِك‌ را نزد بلوط‌ ستون‌ كه‌ در شكیم‌ است‌، پادشاه‌ ساختند.
7  و چون‌ یوتام‌ را از این‌ خبر دادند، او رفته‌، به‌ سر كوه‌ جَرِزِّیم‌ ایستاد و آواز خود را بلند كرده‌، ندا در داد و به‌ ایشان‌ گفت‌: «ای‌ مردان‌ شكیم‌ مرا بشنوید تا خدا شما را بشنود.
8  وقتی‌ درختان‌ رفتند تا بر خود پادشاهی‌ نصب‌ كنند؛ و به‌ درخت‌ زیتون‌ گفتند بر ما سلطنت‌ نما.
9  درخت‌ زیتون‌ به‌ ایشان‌ گفت‌: آیا روغن‌ خود را كه‌ به‌ سبب‌ آن‌ خدا و انسان‌ مرا محترم‌ می‌دارند ترك‌ كنم‌ و رفته‌، بر درختان‌ حكمرانی‌ نمایم‌؟
10  و درختان‌ به‌ انجیر گفتند كه‌ تو بیا و بر ما سلطنت‌ نما.
11  انجیر به‌ ایشان‌ گفت‌: آیا شیرینی‌ و میوۀ نیكوی‌ خود را ترك‌ بكنم‌ و رفته‌، بر درختان‌ حكمرانی‌ نمایم‌؟
12  و درختان‌ به‌ مو گفتند كه‌ بیا و بر ما سلطنت‌ نما.
13  مو به‌ ایشان‌ گفت‌: آیا شیرۀ خود را كه‌ خدا و انسان‌ را خوش‌ می‌سازد، ترك‌ بكنم‌ و رفته‌، بر درختان‌ حكمرانی‌ نمایم‌؟
14  و جمیع‌ درختان‌ به‌ خار گفتند كه‌ تو بیا و بر ما سلطنت‌ نما.
15  خار به‌ درختان‌ گفت‌: اگر به‌ حقیقت‌ شما مرا بر خودپادشاه‌ نصب‌ می‌كنید، پس‌ بیایید و در سایۀ من‌ پناه‌ گیرید، و اگر نه‌ آتش‌ از خار بیرون‌ بیاید و سروهای‌ آزاد لبنان‌ را بسوزاند.
16  و الا´ن‌ اگر براستی‌ و صداقت‌ عمل‌ نمودید در اینكه‌ اَبیمَلِك‌ را پادشاه‌ ساختید، و اگر به‌ یرُبَّعْل‌ و خاندانش‌ نیكویی‌ كردید و برحسب‌ عمل‌ دستهایش‌ رفتار نمودید.
17  زیرا كه‌ پدر من‌ به‌ جهت‌ شما جنگ‌ كرده‌، جان‌ خود را به‌ خطر انداخت‌ و شما را از دست‌ مدیان‌ رهانید.
18  و شما امروز بر خاندان‌ پدرم‌ برخاسته‌، پسرانش‌، یعنی‌ هفتاد نفر را بر یك‌ سنگ‌ كشتید، و پسر كنیز او اَبیمَلِك‌ را چون‌ برادر شما بود، بر اهل‌ شكیم‌ پادشاه‌ ساختید.
19  پس‌ اگر امروز به‌ راستی‌ و صداقت‌ با یرُبَّعْل‌ و خاندانش‌ عمل‌ نمودید، از اَبیمَلِك‌ شاد باشید و او از شما شاد باشد.
20  و اگرنه‌ آتش‌ از اَبیمَلِك‌ بیرون‌ بیاید، و اهل‌ شكیم‌ و خاندان‌ مِلّو را بسوزاند، و آتش‌ از اهل‌ شكیم‌ و خاندان‌ ملو بیرون‌ بیاید و اَبیمَلِك‌ را بسوزاند.»
21  پس‌ یوتام‌ فرار كرده‌، گریخت‌ و به‌ بَئِیر آمده‌، در آنجا از ترس‌ برادرش‌، اَبیمَلِك‌، ساكن‌ شد.
22  و اَبیمَلِك‌ بر اسرائیل‌ سه‌ سال‌ حكمرانی‌ كرد.
23  و خدا روحی‌ خبیث‌ در میان‌ اَبیمَلِك‌ و اهل‌ شكیم‌ فرستاد، و اهل‌ شكیم‌ با اَبیمَلِك‌ خیانت‌ ورزیدند،
24  تا انتقام‌ ظلمی‌ كه‌ بر هفتاد پسر یرُبَّعْل‌ شده‌ بود، بشود، و خون‌ آنها از برادر ایشان‌ اَبیمَلِك‌ كه‌ ایشان‌ را كشته‌ بود، و از اهل‌ شكیم‌ كه‌ دستهایشان‌ را برای‌ كشتن‌ برادران‌ خود قوی‌ ساخته‌ بودند، رفته‌ شود.
25  پس‌ اهل‌ شكیم‌ بر قله‌های‌ كوهها برای‌ او كمین‌ گذاشتند، و هر كس‌ را كه‌ از طرف‌ ایشان‌ در راه‌ می‌گذشت‌، تاراج‌ می‌كردند. پس‌ اَبیمَلِك‌ را خبر دادند.
26  و جَعْل‌ بن‌عابد با برادرانش‌ آمده‌، به‌ شكیم‌رسیدند و اهل‌ شكیم‌ بر او اعتماد نمودند.
27  و به‌ مزرعه‌ها بیرون‌ رفته‌، موها را چیدند و انگور را فشرده‌، بزم‌ نمودند، و به‌ خانه‌ خدای‌ خود داخل‌ شده‌، اَكل‌ و شُرب‌ كردند و اَبیمَلِك‌ را لعنت‌ نمودند.
28  و جَعْل‌ بن‌عابد گفت‌: «اَبیمَلِك‌ كیست‌ و شكیم‌ كیست‌ كه‌ او را بندگی‌ نماییم‌؟ آیا او پسر یرُبَّعْل‌ و زبول‌، وكیل‌ او نیست‌؟ مردان‌ حامور پدر شكیم‌ را بندگی‌ نمایید. ما چرا باید او را بندگی‌ كنیم‌؟
29  كاش‌ كه‌ این‌ قوم‌ زیر دست‌ من‌ می‌بودند تا اَبیمَلِك‌ را رفع‌ می‌كردم‌.» و به‌ اَبیمَلِك‌ گفت‌: لشكر خود را زیاد كن‌ و بیرون‌ بیا.»
30  و چون‌ زَبُول‌، رئیس‌ شهر، سخن‌ جَعْل‌ بن‌عابد را شنید، خشم‌ او افروخته‌ شد.
31  پس‌ به‌ حیله‌ قاصدان‌ نزد اَبیمَلِك‌ فرستاده‌، گفت‌: «اینك‌ جَعْل‌ بن‌عابد با برادرانش‌ به‌ شكیم‌ آمده‌اند و ایشان‌ شهر را به‌ ضد تو تحریك‌ می‌كنند.
32  پس‌ الا´ن‌ در شب‌ برخیز، تو و قومی‌ كه‌ همراه‌ توست‌، و در صحرا كمین‌ كن‌.
33  و بامدادان‌ در وقت‌ طلوع‌ آفتاب‌ برخاسته‌، به‌ شهر هجوم‌ آور، و اینك‌ چون‌ او و كسانی‌ كه‌ همراهش‌ هستند بر تو بیرون‌ آیند، آنچه‌ در قوّت‌ توست‌، با او خواهی‌ كرد.»
34  پس‌ اَبیمَلِك‌ و همۀ كسانی‌ كه‌ با وی‌ بودند، در شب‌ برخاسته‌، چهار دسته‌ شده‌، در مقابل‌ شكیم‌ در كمین‌ نشستند.
35  و جَعْل‌ بن‌عابد بیرون‌ آمده‌، به‌ دهنۀ دروازۀ شهر ایستاد، و اَبیمَلِك‌ و كسانی‌ كه‌ با وی‌ بودند از كمینگاه‌ برخاستند.
36  و چون‌ جَعْل‌ آن‌ گروه‌ را دید به‌ زَبُول‌ گفت‌: «اینك‌ گروهی‌ از سر كوهها به‌ زیر می‌آیند.» زَبُول‌ وی‌ را گفت‌: «سایۀ كوهها را مثل‌ مردم‌ می‌بینی‌.»
37  بار دیگر جَعْل‌ متكلم‌ شده‌، گفت‌: «اینك‌ گروهی‌ از بلندی‌ زمین‌ به‌ زیر می‌آیند و جمعی‌ دیگر از راه‌ بلوط‌ مَعُونِیم‌ می‌آیند.»
38  زَبُول‌ وی‌ را گفت‌:«الا´ن‌ زبان‌ تو كجاست‌ كه‌ گفتی‌ اَبیمَلِك‌ كیست‌ كه‌ او را بندگی‌ نماییم‌؟ آیا این‌ آن‌ قوم‌ نیست‌ كه‌ حقیر شمردی‌؟ پس‌ حال‌ بیرون‌ رفته‌، با ایشان‌ جنگ‌ كن‌.»
39  و جَعْل‌ پیش‌ روی‌ اهل‌ شكیم‌ بیرون‌ شده‌، با اَبیمَلِك‌ جنگ‌ كرد.
40  و اَبیمَلِك‌ او را منهزم‌ ساخت‌ كه‌ از حضور وی‌ فرار كرد و بسیاری‌ تا دهنۀ دروازه‌ مجروح‌ افتادند.
41  و اَبیمَلِك‌ در اَرُوْمَه‌ ساكن‌ شد، و زَبُول‌، جَعْل‌ و برادرانش‌ را بیرون‌ كرد تا در شكیم‌ ساكن‌ نباشند.
42  و در فردای‌ آن‌ روز واقع‌ شد كه‌ مردم‌ به‌ صحرا بیرون‌ رفتند، و اَبیمَلِك‌ را خبر دادند.
43  پس‌ مردان‌ خود را گرفته‌، ایشان‌ را به‌ سه‌ فرقه‌ تقسیم‌ نمود، و در صحرا در كمین‌ نشست‌؛ و نگاه‌ كرد و اینك‌ مردم‌ از شهر بیرون‌ می‌آیند، پس‌ بر ایشان‌ برخاسته‌، ایشان‌ را شكست‌ داد.
44  و اَبیمَلِك‌ با فرقه‌ای‌ كه‌ با وی‌ بودند حمله‌ برده‌، در دهنۀ دروازۀ شهر ایستادند؛ و آن‌ دو فرقه‌ بر كسانی‌ كه‌ در صحرا بودند هجوم‌ آوردند، و ایشان‌ را شكست‌ دادند.
45  و اَبیمَلِك‌ در تمامی‌ آن‌ روز با شهر جنگ‌ كرده‌، شهر را گرفت‌ و مردم‌ را كه‌ در آن‌ بودند، كشت‌، و شهر را منهدم‌ ساخته‌، نمك‌ در آن‌ كاشت‌.
46  و چون‌ همۀ مردان‌ برجِ شكیم‌ این‌ را شنیدند، به‌ قلعۀ بیت‌ئیل‌ بَرِیت‌ داخل‌ شدند.
47  و به‌ اَبیمَلِك‌ خبر دادند كه‌ همۀ مردان‌ برج‌ شكیم‌ جمع‌ شده‌اند.
48  آنگاه‌ اَبیمَلِك‌ با همۀ كسانی‌ كه‌ با وی‌ بودند به‌ كوه‌ صلمون‌ برآمدند، و اَبیمَلِك‌ تبری‌ به‌ دست‌ گرفته‌، شاخه‌ای‌ از درخت‌ بریده‌، آن‌ را گرفت‌ و بر دوش‌ خود نهاده‌، به‌ كسانی‌ كه‌ با وی‌ بودند، گفت‌: «آنچه‌ مرا دیدید كه‌ كردم‌تعجیل‌ نموده‌، مثل‌ من‌ بكنید.»
49  و تمامی‌ قوم‌، هر كس‌ شاخۀ خود را بریده‌، در عقب‌ اَبیمَلِك‌ افتادند و آنها را به‌ اطراف‌ قلعه‌ نهاده‌، قلعه‌ را بر سر ایشان‌ به‌ آتش‌ سوزانیدند، به‌ طوری‌ كه‌ همۀ مردمان‌ برج‌ شكیم‌ كه‌ تخمیناً هزار مرد و زن‌ بودند، بمردند.
50  و اَبیمَلِك‌ به‌ تاباص‌ رفت‌ و بر تاباص‌ اردو زده‌، آن‌ را گرفت‌.
51  و در میان‌ شهر برج‌ محكمی‌ بود و همۀ مردان‌ و زنان‌ و تمامی‌ اهل‌ شهر در آنجا فرار كردند، و درها را بر خود بسته‌، به‌ پشت‌بام‌ برج‌ برآمدند.
52  و اَبیمَلِك‌ نزد برج‌ آمده‌، با آن‌ جنگ‌ كرد، و به‌ دروازۀ برج‌ نزدیك‌ شد تا آن‌ را به‌ آتش‌ بسوزاند.
53  آنگاه‌ زنی‌ سنگ‌ بالائین‌ آسیایی‌ گرفته‌، بر سر اَبیمَلِك‌ انداخت‌ و كاسۀ سرش‌ را شكست‌.
54  پس‌ جوانی‌ را كه‌ سلاحدارش‌ بود به‌ زودی‌ صدا زده‌، وی‌ را گفت‌: «شمشیر خود را كشیده‌، مرا بكش‌، مبادا دربارۀ من‌ بگویند زنی‌ او را كشت‌.» پس‌ غلامش‌ شمشیر را به‌ او فرو برد كه‌ مرد.
55  و چون‌ مردان‌ اسرائیل‌ دیدند كه‌ اَبیمَلِك‌ مرده‌ است‌، هر كس‌ به‌ مكان‌ خود رفت‌.
56  پس‌ خدا شر اَبیمَلِك‌ را كه‌ به‌ پدر خود به‌ كشتن‌ هفتاد برادر خویش‌ رسانیده‌ بود، مكافات‌ كرد.
57  و خدا تمامی‌ شر مردم‌ شكیم‌ را بر سر ایشان‌ برگردانید، و لعنت‌ یوتام‌ بن‌یرُبَّعْل‌ بر ایشان‌ رسید.


فصل   10

1  و بعد از اَبیمَلِك‌، تُولَع‌ بن‌فُوْاه‌ بن‌ دُودا،مردی‌ از سبط‌ یساكار، برخاست‌ تا اسرائیل‌ را رهایی‌ دهد، و او در شامیر دركوهستان‌ افرایم‌ ساكن‌ بود.
2  و او بر اسرائیل‌ بیست‌ و سه‌ سال‌ داوری‌ نمود، پس‌ وفات‌ یافته‌، در شامیر مدفون‌ شد.
3  و بعد از او یائیر جِلْعادی‌ برخاسته‌، بر اسرائیل‌ بیست‌ و دو سال‌ داوری‌ نمود.
4  و او را سی‌ پسر بود كه‌ بر سی‌ كرۀ الاغ‌ سوار می‌شدند؛ و ایشان‌ را سی‌ شهر بود كه‌ تا امروز به‌ حَوُّوت‌ یائیر نامیده‌ است‌، و در زمین‌ جِلْعاد می‌باشد.
5  و یائیر وفات‌ یافته‌، در قامُون‌ دفن‌ شد.
6  و بنی‌اسرائیل‌ باز در نظر خداوند شرارت‌ ورزیده‌، بَعْلِیم‌ و عَشْتارُوْت‌ و خدایان‌ ارام‌ و خدایان‌ صیدون‌ و خدایان‌ موآب‌ و خدایان‌ بنی‌عَمّون‌ و خدایان‌ فلسطینیان‌ را عبادت‌ نمودند، و یهوه‌ را ترك‌ كرده‌، او را عبادت‌ نكردند.
7  و غضب‌ خداوند بر اسرائیل‌ افروخته‌ شده‌، ایشان‌ را به‌ دست‌ فلسطینیان‌ و به‌ دست‌ بنی‌عَمّون‌ فروخت‌.
8  و ایشان‌ در آن‌ سال‌ بر بنی‌اسرائیل‌ ستم‌ و ظلم‌ نمودند، و بر جمیع‌ بنی‌اسرائیل‌ كه‌ به‌ آن‌ طرف‌ اُرْدُنّ در زمین‌ اموریان‌ كه‌ در جِلْعاد باشد، بودند، هجده‌ سال‌ ظلم‌ كردند.
9  و بنی‌عَمّون‌ از اُرْدُنّ عبور كردند، تا با یهودا و بنیامین‌ و خاندان‌ افرایم‌ نیز جنگ‌ كنند. و اسرائیل‌ در نهایت‌ تنگی‌ بودند.
10  و بنی‌اسرائیل‌ نزد خداوند فریاد برآورده‌، گفتند: «به‌ تو گناه‌ كرده‌ایم‌، چونكه‌ خدای‌ خود را تر ك‌ كرده‌، بعلیم‌ را عبادت‌ نمودیم‌.»
11  خداوند به‌ بنی‌اسرائیل‌ گفت‌: «آیا شما را از مصریان‌ و اموریان‌ و بنی‌عَمّون‌ و فلسطینیان‌ رهایی‌ ندادم‌؟
12  و چون‌ صیدونیان‌ و عمالیقیان‌ و معونیان‌ بر شما ظلم‌ كردند، نزد من‌ فریاد برآوردید و شما رااز دست‌ ایشان‌ رهایی‌ دادم‌.
13  لیكن‌ شما مرا ترك‌ كرده‌، خدایان‌ غیر را عبادت‌ نمودید، پس‌ دیگر شما را رهایی‌ نخواهم‌ داد.
14  بروید و نزد خدایانی‌ كه‌ اختیار كرده‌اید، فریاد برآورید، و آنها شما را در وقت‌ تنگی‌ شما رهایی‌ دهند.»
15  بنی‌اسرائیل‌ به‌ خداوند گفتند: «گناه‌ كرده‌ایم‌؛ پس‌ برحسب‌ آنچه‌ درنظر تو پسند آید به‌ ما عمل‌ نما؛ فقط‌ امروز ما را رهایی‌ ده‌.»
16  پس‌ ایشان‌ خدایان‌ غیر را از میان‌ خود دور كرده‌، یهوه‌ را عبادت‌ نمودند، و دل‌ او به‌ سبب‌ تنگی‌ اسرائیل‌ محزون‌ شد.
17  پس‌ بنی‌عَمّون‌ جمع‌ شده‌، در جِلْعاد اردو زدند، و بنی‌اسرائیل‌ جمع‌ شده‌، در مِصْفَه‌ اردو زدند.
18  و قوم‌ یعنی‌ سروران‌ جِلْعاد به‌ یكدیگر گفتند: «كیست‌ آن‌ كه‌ جنگ‌ را با بنی‌عَمّون‌ شروع‌ كند؟ پس‌ وی‌ سردار جمیع‌ ساكنان‌ جِلْعاد خواهد بود.»


فصل   11

1  و یفْتاح‌ جِلْعادی‌ مردی‌ زورآور، شجاع‌، و پسر فاحشه‌ای‌ بود؛ و جِلْعاد یفْتاح‌ را تولید نمود.
2  و زن‌ جِلْعاد پسران‌ برای‌ وی‌ زایید، و چون‌ پسران‌ زنش‌ بزرگ‌ شدند، یفْتاح‌ را بیرون‌ كرده‌، به‌ وی‌ گفتند: «تو در خانه‌ پدر ما میراث‌ نخواهی‌ یافت‌، زیرا كه‌ تو پسر زن‌ دیگر هستی‌.»
3  پس‌ یفْتاح‌ از حضور برادران‌ خود فرار كرده‌، در زمین‌ طوب‌ ساكن‌ شد؛ و مردان‌ باطل‌ نزد یفْتاح‌ جمع‌ شده‌، همراه‌ وی‌ بیرون‌ می‌رفتند.
4  و واقع‌ شد بعد از مرور ایام‌ كه‌ بنی‌عَمّون‌ با اسرائیل‌ جنگ‌ كردند.
5  و چون‌ بنی‌عَمّون‌ با اسرائیل‌ جنگ‌ كردند، مشایخ‌ جِلْعاد رفتند تا یفْتاح‌ را از زمین‌ طوب‌ بیاورند.
6  و به‌ یفْتاح گفتند: «بیا سردار ما باش‌ تا با بنی‌عَمّون‌ جنگ‌ نماییم‌.»
7  یفْتاح‌ به‌ مشایخ‌ جِلْعاد گفت‌: «آیا شما به‌ من‌ بغض‌ ننمودید؟ و مرا از خانۀ پدرم‌ بیرون‌ نكردید؟ و الا´ن‌ چونكه‌ در تنگی‌ هستید چرا نزد من‌ آمده‌اید؟»
8  مشایخ‌ جِلْعاد به‌ یفْتاح‌ گفتند: «از این‌ سبب‌ الا´ن‌ نزد تو برگشته‌ایم‌ تا همراه‌ ما آمده‌، با بنی‌عَمّون‌ جنگ‌ نمایی‌، و بر ما و بر تمامی‌ ساكنان‌ جِلْعاد سردار باشی‌.»
9  یفْتاح‌ به‌ مشایخ‌ جِلْعاد گفت‌: «اگر مرا برای‌ جنگ‌ كردن‌ با بنی‌عَمّون‌ باز آورید و خداوند ایشان‌ را به‌ دست‌ من‌ بسپارد، آیا من‌ سردار شما خواهم‌ بود؟»
10  و مشایخ‌ جِلْعاد به‌ یفْتاح‌ گفتند: « خداوند در میان‌ ما شاهد باشد كه‌ البته‌ برحسب‌ سخن‌ تو عمل‌ خواهیم‌ نمود.
11  پس‌ یفْتاح‌ با مشایخ‌ جِلْعاد رفت‌ و قوم‌ او را بر خود رئیس‌ و سردار ساختند، و یفْتاح‌ تمام‌ سخنان‌ خود را به‌ حضور خداوند در مِصْفَه‌ گفت‌.
12  و یفْتاح‌ قاصدان‌ نزد ملك‌ بنی‌عَمّون‌ فرستاده‌، گفت‌: «تو را با من‌ چه‌ كار است‌ كه‌ نزد من‌ آمده‌ای‌ تا با زمین‌ من‌ جنگ‌ نمایی‌؟»
13  ملك‌ بنی‌عَمّون‌ به‌ قاصدان‌ یفْتاح‌ گفت‌: «از این‌ سبب‌ كه‌ اسرائیل‌ چون‌ از مصر بیرون‌ آمدند، زمین‌ مرا از اَرْنُون‌ تا یبوق‌ و اُرْدُنّ گرفتند. پس‌ الا´ن‌ آن‌ زمینها را به‌ سلامتی‌ به‌ من‌ رد نما.»
14  و یفْتاح‌ بار دیگر قاصدان‌ نزد ملك‌ بنی‌عَمّون‌ فرستاد،
15  و او را گفت‌ كه‌ «یفْتاح‌ چنین‌ می‌گوید: اسرائیل‌ زمین‌ موآب‌ و زمین‌ بنی‌عَمّون‌ را نگرفت‌.
16  زیرا كه‌ چون‌ اسرائیل‌ از مصر بیرون‌ آمدند، در بیابان‌ تا بحر قلزم‌ سفر كرده‌، به‌ قادش‌رسیدند.
17  و اسرائیل‌ رسولان‌ نزد ملك‌ ادوم‌ فرستاده‌، گفتند: تمنا اینكه‌ از زمین‌ تو بگذریم‌. اما ملك‌ ادوم‌ قبول‌ نكرد، و نزد ملك‌ موآب‌ نیز فرستادند و او راضی‌ نشد. پس‌ اسرائیل‌ در قادش‌ ماندند.
18  پس‌ در بیابان‌ سیر كرده‌، زمین‌ ادوم‌ و زمین‌ موآب‌ را دور زدند و به‌ جانب‌ شرقی‌ زمین‌ موآب‌ آمده‌، به‌ آن‌ طرف‌ اَرْنُون‌ اردو زدند، و به‌ حدود موآب‌ داخل‌ نشدند، زیرا كه‌ اَرْنُون‌ حد موآب‌ بود.
19  و اسرائیل‌ رسولان‌ نزد سیحون‌، ملك‌ اموریان‌، ملك‌ حشبون‌، فرستادند، و اسرائیل‌ به‌ وی‌ گفتند: تمنا اینكه‌ از زمین‌ تو به‌ مكان‌ خود عبور نماییم‌.
20  اما سیحون‌ بر اسرائیل‌ اعتماد ننمود تا از حدود او بگذرند، بلكه‌ سیحون‌ تمامی‌ قوم‌ خود را جمع‌ كرده‌، در یاهَص‌ اردو زدند و با اسرائیل‌ جنگ‌ نمودند.
21  و یهوه‌ خدای‌ اسرائیل‌، سیحون‌ و تمامی‌ قومش‌ را به‌ دست‌ اسرائیل‌ تسلیم‌ نمود كه‌ ایشان‌ را شكست‌ دادند. پس‌ اسرائیل‌ تمامی‌ زمین‌ اموریانی‌ كه‌ ساكن‌ آن‌ ولایت‌ بودند، در تصرف‌ آوردند.
22  و تمامی‌ حدود اموریان‌ را از اَرْنُون‌ تا بیوق‌ و از بیابان‌ تا اُرْدُنّ به‌ تصرف‌ آوردند.
23  پس‌ حال‌ یهوه‌، خدای‌ اسرائیل‌، اموریان‌ را از حضور قوم‌ خود اسرائیل‌ اخراج‌ نموده‌ است‌؛ و آیا تو آنها را به‌ تصرف‌ خواهی‌ آورد؟
24  آیا آنچه‌ خدای‌ تو، كموش‌ به‌ تصرف‌ تو بیاورد، مالك‌ آن‌ نخواهی‌ شد؟ و همچنین‌ هركه‌ را یهوه‌، خدای‌ ما از حضور ما اخراج‌ نماید، آنها را مالك‌ خواهیم‌ بود.
25  و حال‌ آیا تو از بالاق‌ بن‌صفور، ملك‌ موآب‌ بهتر هستی‌؟ و آیا او با اسرائیل‌ هرگز مقاتله‌ كرد یا با ایشان‌ جنگ‌ نمود؟
26  هنگامی‌ كه‌ اسرائیل‌ در حشبون‌ ودهاتش‌ و عروعیر و دهاتش‌ و در همۀ شهرهایی‌ كه‌ بر كنارۀ اَرْنُون‌ است‌، سیصد سال‌ ساكن‌ بودند، پس‌ در آن‌ مدت‌ چرا آنها را باز نگرفتید؟
27  من‌ به‌ تو گناه‌ نكردم‌ بلكه‌ تو به‌ من‌ بدی‌ كردی‌ كه‌ با من‌ جنگ‌ می‌نمایی‌. پس‌ یهوه‌ كه‌ داور مطلق‌ است‌، امروز در میان‌ بنی‌اسرائیل‌ و بنی‌عَمّون‌ داوری‌ نماید.»
28  اما ملك‌ بنی‌عَمّون‌ سخن‌ یفْتاح‌ را كه‌ به‌ او فرستاده‌ بود، گوش‌ نگرفت‌.
29  و روح‌ خداوند بر یفْتاح‌ آمد و او از جِلْعاد و منسی‌ گذشت‌ و از مِصْفَهِ جِلْعاد عبور كرد و از مِصْفَهِ جِلْعاد به‌ سوی‌ بنی‌عَمّون‌ گذشت‌.
30  و یفْتاح‌ برای‌ خداوند نذر كرده‌، گفت‌: «اگر بنی‌عَمّون‌ را به‌ دست‌ من‌ تسلیم‌ نمایی‌،
31  آنگاه‌ وقتی‌ كه‌ به‌ سلامتی‌ از بنی‌عَمّون‌ برگردم‌، هر چه‌ به‌ استقبال‌ من‌ از در خانه‌ام‌ بیرون‌ آید، از آن‌ خداوند خواهد بود، و آن‌ را برای‌ قربانی‌ سوختنی‌ خواهم‌ گذرانید.»
32  پس‌ یفْتاح‌ به‌ سوی‌ بنی‌عَمّون‌ گذشت‌ تا با ایشان‌ جنگ‌ نماید، و خداوند ایشان‌ را به‌ دست‌ او تسلیم‌ كرد.
33  و ایشان‌ را از عروعیر تا مِنِّیت‌ كه‌ بیست‌ شهر بود و تا آبیل‌ كرامیم‌ به‌ صدمۀ بسیار عظیم‌ شكست‌ داد، و بنی‌عَمّون‌ از حضور بنی‌اسرائیل‌ مغلوب‌ شدند.
34  و یفْتاح‌ به‌ مِصْفَه‌ به‌ خانۀ خود آمد و اینك‌ دخترش‌ به‌ استقبال‌ وی‌ با دف‌ و رقص‌ بیرون‌ آمد و او دختر یگانۀ او بود و غیر از او پسری‌ یا دختری‌ نداشت‌.
35  و چون‌ او را دید، لباس‌ خود را دریده‌، گفت‌: «آه‌ ای‌ دختر من‌، مرا بسیار ذلیل‌ كردی‌ و تو یكی‌ از آزارندگان‌ من‌ شدی‌، زیرا دهان‌ خود را به‌ خداوند باز نموده‌ام‌ و نمی‌توانم‌ برگردم‌.»
36  و او وی‌ را گفت‌: «ای‌ پدر من‌، دهان‌ خود را نزد خداوند باز كردی‌. پس‌ با من‌ چنانكه‌ از دهانت‌ بیرون‌ آمد عمل‌ نما، چونكه‌ خداوند انتقام‌تو را از دشمنانت‌ بنی‌عَمّون‌ كشیده‌ است‌.»
37  و به‌ پدر خود گفت‌: «این‌ كار به‌ من‌ معمول‌ شود. دو ماه‌ مرا مهلت‌ بده‌ تا رفته‌ بر كوهها گردش‌ نمایم‌ و برای‌ بكریت‌ خود با رفقایم‌ ماتم‌ گیرم‌.»
38  او گفت‌: «برو». و او را دو ماه‌ روانه‌ نمود. پس‌ او با رفقای‌ خود رفته‌، برای‌ بكریتش‌ بر كوهها ماتم‌ گرفت‌.
39  و واقع‌ شد كه‌ بعد از انقضای‌ دو ماه‌ نزد پدر خود برگشت‌ و او موافق‌ نذری‌ كه‌ كرده‌ بود به‌ او عمل‌ نمود. و آن‌ دختر مردی‌ را نشناخت‌. پس‌ در اسرائیل‌ عادت‌ شد،
40  كه‌ دختران‌ اسرائیل‌ سال‌ به‌ سال‌ می‌رفتند تا برای‌ دختر یفْتاح‌ جِلْعادی‌ چهار روز در هر سال‌ ماتم‌ گیرند.


فصل   12

1  و مردان‌ افرایم‌ جمع‌ شده‌، به‌ طرف‌شمال‌ گذشتند، و به‌ یفْتاح‌ گفتند: «چرا برای‌ جنگ‌ كردن‌ با بنی‌عَمّون‌ رفتی‌ و ما را نطلبیدی‌ تا همراه‌ تو بیاییم‌؟ پس‌ خانۀ تو را بر سر تو خواهیم‌ سوزانید.»
2  و یفْتاح‌ به‌ ایشان‌ گفت‌: «مرا و قوم‌ مرا با بنی‌عَمّون‌ جنگ‌ سخت‌ می‌بود، و چون‌ شما را خواندم‌ مرا از دست‌ ایشان‌ رهایی‌ ندادید.
3  پس‌ چون‌ دیدم‌ كه‌ شما مرا رهایی‌ نمی‌دهید، جان‌ خود را به‌ دست‌ خود گرفته‌، به‌ سوی‌ بنی‌عَمّون‌ رفتم‌ و خداوند ایشان‌ را به‌ دست‌ من‌ تسلیم‌ نمود. پس‌ چرا امروز نزد من‌ برآمدید تا با من‌ جنگ‌ نمایید؟»
4  پس‌ یفْتاح‌ تمامی‌ مردان‌ جِلْعاد را جمع‌ كرده‌، با افرایم‌ جنگ‌ نمود و مردان‌ جِلْعاد افرایم‌ را شكست‌ دادند، چونكه‌ گفته‌ بودند: «ای‌ اهل‌ جِلْعاد، شما فراریان‌ افرایم‌ در میان‌ افرایم‌ و در میان‌ منسی‌ هستید.»
5  و اهل‌ جِلْعاد معبرهای‌ اُرْدُن‌ را پیش‌ روی‌ افرایم‌ گرفتند و واقع‌ شد كه‌ چون‌ یكی‌ از گریزندگان‌ افرایم‌ می‌گفت‌: «بگذارید عبور نمایم‌.» اهل‌ جِلْعاد می‌گفتند: «آیا تو افرایمی‌ هستی‌؟» و اگر می‌گفت‌نی‌،
6  پس‌ او را می‌گفتند: «بگو شِبُّولِت‌»، و او می‌گفت‌: «سِبُّولِت‌»، چونكه‌ نمی‌توانست‌ به‌ درستی‌ تلفظ‌ نماید. پس‌ او را گرفته‌، نزد معبرهای‌ اُرْدُنّ می‌كشتند. و در آن‌ وقت‌ چهل‌ و دو هزار نفر از افرایم‌ كشته‌ شدند.
7  و یفْتاح‌ بر اسرائیل‌ شش‌ سال‌ داوری‌ نمود. پس‌ یفْتاح‌ جِلْعادی‌ وفات‌ یافته‌، در یكی‌ از شهرهای‌ جِلْعاد دفن‌ شد.
8  و بعد از او اِبْصانِ بیت‌لحمی‌ بر اسرائیل‌ داوری‌ نمود.
9  و او را سی‌ پسر بود و سی‌ دختر كه‌ بیرون‌ فرستاده‌ بود و از بیرون‌ سی‌ دختر برای‌ پسران‌ خود آورد؛ و هفت‌ سال‌ بر اسرائیل‌ داوری‌ نمود.
10  و اِبْصان‌ مُرد و در بیت‌لحم‌ دفن‌ شد.
11  و بعد از او اَیلُون‌ زبولونی‌ بر اسرائیل‌ داوری‌ نمود و داوری‌ او بر اسرائیل‌ ده‌ سال‌ بود.
12  و اَیلُون‌ زبولونی‌ مُرد و در اَیلُون‌ در زمین‌ زبولون‌ دفن‌ شد.
13  و بعد از او عَبْدون‌ بن‌هِلّیل‌ فِرْعَتُونی‌ بر اسرائیل‌ داوری‌ نمود.
14  و او را چهل‌ پسر و سی‌ نواده‌ بود، كه‌ بر هفتاد كره‌ الاغ‌ سوار می‌شدند و هشت‌ سال‌ بر اسرائیل‌ داوری‌ نمود.
15  و عَبْدون‌ بن‌ هِلِّیل‌ فِرْعَتُونی‌ مُرد و در فِرْعَتُون‌ در زمین‌ افرایم‌ در كوهستان‌ عَمالیقیان‌ دفن‌ شد.


فصل   13

1  و بنی‌ اسرائیل‌ بار دیگر در نظر خداوند شرارت‌ ورزیدند، و خداوند ایشان‌ را به‌ دست‌ فلسطینیان‌ چهل‌ سال‌ تسلیم‌ كرد.
2  و شخصی‌ از صُرعَه‌ از قبیلۀ دان‌، مانوح‌ نام‌بود، و زنش‌ نازاد بوده‌، نمی‌زایید.
3  و فرشتۀ خداوند به‌ آن‌ زن‌ ظاهر شده‌، او را گفت‌: «اینك‌ تو حال‌ نازاد هستی‌ و نزاییده‌ای‌. لیكن‌ حامله‌ شده‌، پسری‌ خواهی‌ زایید.
4  و الا´ن‌ باحذر باش‌ و هیچ‌ شراب‌ و مسكری‌ منوش‌ و هیچ‌ چیز نجس‌ مخور.
5  زیرا یقیناً حامله‌ شده‌، پسری‌ خواهی‌ زایید، و استره‌ بر سرش‌ نخواهد آمد، زیرا آن‌ ولد از رحم‌ مادر خود برای‌ خدا نذیره‌ خواهد بود؛ و او به‌ رهانیدن‌ اسرائیل‌ از دست‌ فلسطینیان‌ شروع‌ خواهد كرد.»
6  پس‌ آن‌ زن‌ آمده‌، شوهر خود را خطاب‌ كرده‌، گفت‌: «مرد خدایی‌ نزد من‌ آمد، و منظر او مثل‌ منظر فرشتۀ خدا بسیار مهیب‌ بود. و نپرسیدم‌ كه‌ از كجاست‌ و از اسم‌ خود مرا خبر نداد.
7  و به‌ من‌ گفت‌ اینك‌ حامله‌ شده‌، پسری‌ خواهی‌ زایید، و الا´ن‌ هیچ‌ شراب‌ و مسكری‌ منوش‌، و هیچ‌ چیز نجس‌ مخور زیرا كه‌ آن‌ ولد از رحم‌ مادر تا روز وفاتش‌ برای‌ خدا نذیره‌ خواهد بود.»
8  و مانوح‌ از خداوند استدعا نموده‌، گفت‌: «آه‌ ای‌ خداوند، تمنا اینكه‌ آن‌ مرد خدا كه‌ فرستادی‌، بار دیگر نزد ما بیاید و ما را تعلیم‌ دهد كه‌ با ولدی‌ كه‌ مولود خواهد شد، چگونه‌ رفتار نماییم‌.»
9  و خدا آواز مانوح‌ را شنید و فرشتۀ خدا بار دیگر نزد آن‌ زن‌ آمد و او در صحرا نشسته‌ بود، اما شوهرش‌ مانوح‌ نزد وی‌ نبود.
10  و آن‌ زن‌ به‌ زودی‌ دویده‌، شوهر خود را خبر داده‌، به‌ وی‌ گفت‌: «اینك‌ آن‌ مرد كه‌ در آن‌ روز نزد من‌ آمد، بار دیگر ظاهر شده‌ است‌.»
11  و مانوح‌ برخاسته‌، در عقب‌ زن‌ خود روانه‌ شد، و نزد آن‌ شخص‌ آمده‌، وی‌ را گفت‌: «آیا توآن‌ مرد هستی‌ كه‌ با این‌ زن‌ سخن‌ گفتی‌؟» او گفت‌: «من‌ هستم‌.»
12  مانوح‌ گفت‌: «كلام‌ تو واقع‌ بشود. اما حكم‌ آن‌ ولد و معاملۀ با وی‌ چه‌ خواهد بود؟»
13  و فرشتۀ خداوند به‌ مانوح‌ گفت‌: «از هر آنچه‌ به‌ زن‌ گفتم‌ اجتناب‌ نماید.
14  از هر حاصل‌ مو زنهار نخورد و هیچ‌ شراب‌ و مسكری‌ ننوشد، و هیچ‌ چیز نجس‌ نخورد و هر آنچه‌ به‌ او امر فرمودم‌، نگاه‌دارد.»
15  و مانوح‌ به‌ فرشتۀ خداوند گفت‌: «تو را تعویق‌ بیندازیم‌ و برایت‌ گوساله‌ای‌ تهیه‌ بینیم‌.»
16  فرشتۀ خداوند به‌ مانوح‌ گفت‌: «اگر چه‌ مرا تعویق‌ اندازی‌، از نان‌ تو نخواهم‌ خورد، و اگر قربانی‌ سوختنی‌ بگذرانی‌ آن‌ را برای‌ یهوه‌ بگذران‌.» زیرا مانوح‌ نمی‌دانست‌ كه‌ فرشتۀ خداوند است‌.
17  و مانوح‌ به‌ فرشتۀ خداوند گفت‌: «نام‌ تو چیست‌ تا چون‌ كلام‌ تو واقع‌ شود، تو را اكرام‌ نماییم‌.»
18  فرشتۀ خداوند وی‌ را گفت‌: «چرا دربارۀ اسم‌ من‌ سؤال‌ می‌كنی‌؟ چونكه‌ آن‌ عجیب‌ است‌.»
19  پس‌ مانوح‌ گوساله‌ و هدیۀ آردی‌ را گرفته‌، بر آن‌ سنگ‌ برای‌ خداوند گذرانید، و فرشته‌ كاری‌ عجیب‌ كرد و مانوح‌ و زنش‌ می‌دیدند.
20  زیرا واقع‌ شد كه‌ چون‌ شعلۀ آتش‌ از مذبح‌ به‌ سوی‌ آسمان‌ بالا می‌رفت‌، فرشتۀ خداوند در شعلۀ مذبح‌ صعود نمود، و مانوح‌ و زنش‌ چون‌ دیدند، رو به‌ زمین‌ افتادند.
21  و فرشتۀ خداوند بر مانوح‌ و زنش‌ دیگر ظاهر نشد. پس‌ مانوح‌ دانست‌ كه‌ فرشتۀ خداوند بود.
22  و مانوح‌ به‌ زنش‌ گفت‌: «البته‌ خواهیم‌ مرد، زیرا خدا را دیدیم‌.»
23  اما زنش‌ گفت‌: «اگر خداوند می‌خواست‌ ما را بكشدقربانی‌ سوختنی‌ و هدیۀ آردی‌ را از دست‌ ما قبول‌ نمی‌كرد، و همۀ این‌ چیزها را به‌ ما نشان‌ نمی‌داد، و در این‌ وقت‌ مثل‌ این‌ امور را به‌ سمع‌ ما نمی‌رسانید.»
24  و آن‌ زن‌ پسری‌ زاییده‌، او را شَمْشُون‌ نام‌ نهاد. و پسر نمو كرد و خداوند او را بركت‌ داد.
25  و روح‌ خداوند در لشكرگاه‌ دان‌ در میان‌ صُرْعَه‌ و اَشْتَأوُل‌ به‌ برانگیختن‌ او شروع‌ نمود.


فصل   14

1  و شَمْشُون‌ به‌ تِمْنَه‌ فرود آمده‌، زنی‌ از دختران‌ فلسطینیان‌ در تِمْنَه‌ دید.
2  و آمده‌، به‌ پدر و مادر خود بیان‌ كرده‌، گفت‌: «زنی‌ از دختران‌ فلسطینیان‌ در تِمْنَه‌ دیدم‌. پس‌ الا´ن‌ او را برای‌ من‌ به‌ زنی‌ بگیرید.»
3  پدر و مادرش‌ وی‌ را گفتند: «آیا از دختران‌ برادرانت‌ و در تمامی‌ قوم‌ من‌ دختری‌ نیست‌ كه‌ تو باید بروی‌ و از فلسطینیان‌ نامختون‌ زن‌ بگیری‌؟» شَمْشُون‌ به‌ پدر خود گفت‌: «او را برای‌ من‌ بگیر زیرا در نظر من‌ پسند آمد.»
4  اما پدر و مادرش‌ نمی‌دانستند كه‌ این‌ از جانب‌ خداوند است‌، زیرا كه‌ بر فلسطینیان‌ علتی‌ می‌خواست‌، چونكه‌ در آن‌ وقت‌ فلسطینیان‌ بر اسرائیل‌ تسلط‌ می‌داشتند.
5  پس‌ شَمْشُون‌ با پدر و مادر خود به‌ تِمْنَه‌ فرود آمد؛ و چون‌ به‌ تاكستانهای‌ تِمْنَه‌ رسیدند، اینك‌ شیری‌ جوان‌ بر او بغرید.
6  و روح‌ خداوند بر او مستقر شده‌، آن‌ را درید به‌ طوری‌ كه‌ بزغاله‌ای‌ دریده‌ شود، و چیزی‌ در دستش‌ نبود؛ و پدر و مادر خود را از آنچه‌ كرده‌ بود، اطلاع‌ نداد.
7  و رفته‌، با آن‌ زن‌ سخن‌ گفت‌ وبه‌ نظر شَمْشُون‌ پسند آمد.
8  و چون‌ بعد از چندی‌ برای‌ گرفتنش‌ برمی‌گشت‌، ازراه‌ به‌ كنار رفت‌ تا لاشۀ شیر را ببیند؛ و اینك‌ انبوه‌ زنبور ، و عسل‌ در لاشۀ شیر بود.
9  و آن‌ را به‌ دست‌ خود گرفته‌، روان‌ شد و در رفتن‌ می‌خورد تا به‌ پدر و مادر خود رسیده‌، به‌ ایشان‌ داد و خوردند. اما به‌ ایشان‌ نگفت‌ كه‌ عسل‌ را از لاشۀ شیر گرفته‌ بود.
10  و پدرش‌ نزد آن‌ زن‌ آمد و شَمْشُون‌ در آنجا مهمانی‌ كرد، زیرا كه‌ جوانان‌ چنین‌ عادت‌ داشتند.
11  و واقع‌ شد كه‌ چون‌ او را دیدند، سی‌ رفیق‌ انتخاب‌ كردند تا همراه‌ او باشند.
12  و شَمْشُون‌ به‌ ایشان‌ گفت‌: «معمایی‌ برای‌ شما می‌گویم‌، اگر آن‌ را برای‌ من‌ در هفت‌ روز مهمانی‌ حل‌ كنید و آن‌ را دریافت‌ نمایید، به‌ شما سی‌ جامۀ كتان‌ و سی‌ دست‌ رخت‌ می‌دهم‌.
13  و اگر آن‌ را برای‌ من‌ نتوانید حل‌ كنید، آنگاه‌ شما سی‌ جامۀ كتان‌ و سی‌ دست‌ رخت‌ به‌ من‌ بدهید.» ایشان‌ به‌ وی‌ گفتند: «معمای‌ خود را بگو تا آن‌ را بشنویم‌.»
14  به‌ ایشان‌ گفت‌: «از خورنده‌ خوراك‌ بیرون‌ آمد، و از زورآور شیرینی‌ بیرون‌ آمد.» و ایشان‌ تا سه‌ روز معما را نتوانستند حل‌ كنند.
15  و واقع‌ شد كه‌ در روز هفتم‌ به‌ زن‌ شَمْشون‌ گفتند: «شوهر خود را ترغیب‌ نما تا معمای‌ خود را برای‌ ما بیان‌ كند، مبادا تو را و خانۀ پدر تو را به‌ آتش‌ بسوزانیم‌. آیا ما را دعوت‌ كرده‌اید تا ما را تاراج‌ نمایید یا نه‌؟»
16  پس‌ زن‌ شَمْشُون‌ پیش‌ او گریسته‌، گفت‌: «به‌ درستی‌ كه‌ مرا بغض‌ می‌نمایی‌ و دوست‌ نمی‌داری‌ زیرا معمایی‌ به‌ پسران‌ قوم‌ من‌ گفته‌ای‌ و آن‌ را برای‌ من‌ بیان‌ نكردی‌.» او وی‌ را گفت‌: «اینك‌ برای‌ پدر و مادر خود بیان‌ نكردم‌؛ آیا برای‌ تو بیان‌ كنم‌؟»
17  و در هفت‌ روزی‌ كه‌ ضیافت‌ ایشان‌ می‌بود پیش‌ او می‌گریست‌، و واقع‌ شد كه‌ در روز هفتم‌ چونكه‌ او را بسیار الحاح‌می‌نمود، برایش‌ بیان‌ كرد و او معما را به‌ پسران‌ قوم‌ خود گفت‌.
18  و در روز هفتم‌ مردان‌ شهر پیش‌ از غروب‌ آفتاب‌ به‌ وی‌ گفتند كه‌ «چیست‌ شیرین‌تر از عسل‌ و چیست‌ زورآورتر از شیر.» او به‌ ایشان‌ گفت‌: «اگر با گاو من‌ خیش‌ نمی‌كردید، معمای‌ مرا دریافت‌ نمی‌نمودید.»
19  و روح‌ خداوند بر وی‌ مستقر شده‌، به‌ اَشْقَلون‌ رفت‌ و از اهل‌ آنجا سی‌ نفر را كشت‌، و اسباب‌ آنها را گرفته‌، دسته‌های‌ رخت‌ را به‌ آنانی‌ كه‌ معما را بیان‌ كرده‌ بودند، داد و خشمش‌ افروخته‌ شده‌، به‌ خانۀ پدر خود برگشت‌.
20  و زن‌ شَمْشُون‌ به‌ رفیقش‌ كه‌ او را دوست‌ خود می‌شمرد، داده‌ شد.


فصل   15

1  و بعد از چندی‌، واقع‌ شد كه‌ شَمْشُون در روزهای‌ درو گندم‌ برای‌ دیدن‌ زن‌ خود با بزغاله‌ای‌ آمد و گفت‌: «نزد زن‌ خود به‌ حجره‌ خواهم‌ درآمد.» لیكن‌ پدرش‌ نگذاشت‌ كه‌ داخل‌ شود.
2  و پدرزنش‌ گفت‌: «گمان‌ می‌كردم‌ كه‌ او را بغض‌ می‌نمودی‌، پس‌ او را به‌ رفیق‌ تو دادم‌؛ آیا خواهر كوچكش‌ از او بهتر نیست‌؟ او را به‌ عوض‌ وی‌ برای‌ خود بگیر.»
3  شَمْشُون‌ به‌ ایشان‌ گفت‌: «این‌ دفعه‌ از فلسطینیان‌ بی‌گناه‌ خواهم‌ بود اگر ایشان‌ را اذیتی‌ برسانم‌.»
4  و شَمْشُون‌ روانه‌ شده‌، سیصد شغال‌ گرفت‌، و مشعلها برداشته‌، دم‌ بر دم‌ گذاشت‌، و در میان‌ هر دو دم‌ مشعلی‌ گذارد.
5  و مشعلها را آتش‌ زده‌، آنها را در كشتزارهای‌ فلسطینیان‌ فرستاد، و بافه‌ها و زرعها و باغهای‌ زیتون‌ را سوزانید.
6  و فلسطینیان‌ گفتند: «كیست‌ كه‌ این‌ را كرده‌ است‌؟» گفتند: «شَمْشُون‌ داماد تِمنی‌، زیرا كه‌ زنش‌ را گرفته‌، او را به‌ رفیقش‌ داده‌ است‌.» پس‌ فلسطینیان‌ آمده‌، زن‌ و پدرش‌ را به‌آتش‌ سوزانیدند.
7  و شَمْشُون‌ به‌ ایشان‌ گفت‌: «اگر به‌ اینطور عمل‌ كنید، البته‌ از شما انتقام‌ خواهم‌ كشید و بعد از آن‌ آرامی‌ خواهم‌ یافت‌.»
8  و ایشان‌ را از ساق‌ تا ران‌ به‌ صدمه‌ای‌ عظیم‌ كشت‌. پس‌ رفته‌، در مغارۀ صخرۀ عِیطام‌ ساكن‌ شد.
9  و فلسطینیان‌ برآمده‌، در یهودا اردو زدند و در لَحی‌ متفرق‌ شدند.
10  و مردان‌ یهودا گفتند: «چرا بر ما برآمدید؟» گفتند: «آمده‌ایم‌ تا شَمْشُون‌ را ببندیم‌ و برحسب‌ آنچه‌ به‌ ما كرده‌است‌ به‌ او عمل‌ نماییم‌.»
11  پس‌ سه‌ هزار نفر از یهودا به‌ مغارۀ صخرۀ عِیطام‌ رفته‌، به‌ شَمْشُون‌ گفتند: «آیا ندانسته‌ای‌ كه‌ فلسطینیان‌ بر ما تسلط دارند، پس‌ این‌ چه‌ كار است‌ كه‌ به‌ ما كرده‌ای‌؟» در جواب‌ ایشان‌ گفت‌: «به‌ نحوی‌ كه‌ ایشان‌ به‌ من‌ كردند، من‌ به‌ ایشان‌ عمل‌ نمودم‌.»
12  ایشان‌ وی‌ را گفتند: «ما آمده‌ایم‌ تا تو را ببندیم‌ و به‌ دست‌ فلسطینیان‌ بسپاریم‌.» شَمْشُون‌ در جواب‌ ایشان‌ گفت‌: «برای‌ من‌ قسم‌ بخورید كه‌ خود بر من‌ هجوم‌ نیاورید.»
13  ایشان‌ در جواب‌ وی‌ گفتند: «حاشا! بلكه‌ تو را بسته‌، به‌ دست‌ ایشان‌ خواهیم‌ سپرد، و یقیناً تو را نخواهیم‌ كشت‌.» پس‌ او را به‌ دو طناب‌ نو بسته‌، از صخره‌ برآوردند.
14  و چون‌ او به‌ لَحی‌ رسید، فلسطینیان‌ از دیدن‌ او نعره‌ زدند؛ و روح‌ خداوند بر وی‌ مستقر شده‌، طنابهایی‌ كه‌ بر بازوهایش‌ بود، مثل‌ كتانی‌ كه‌ به‌ آتش‌ سوخته‌ شود گردید، و بندها از دستهایش‌ فروریخت‌.
15  و چانۀ تازۀ الاغی‌ یافته‌، دست‌ خود را دراز كرد و آن‌ را گرفته‌، هزار مرد با آن‌ كشت‌.
16  و شَمْشُون‌ گفت‌: «با چانۀ الاغ‌ توده‌ بر توده‌، با چانۀ الاغ‌ هزار مرد كشتم‌.»
17  و چون‌ از گفتن‌ فارغ‌ شد، چانه‌ را از دست‌ خود انداخت‌ و آن‌ مكان‌ را رَمَتْلَحی‌ نامید.
18  پس‌ بسیار تشنه‌ شده‌، نزد خداوند دعا كرده‌، گفت‌ كه‌ «به‌ دست‌ بنده‌ات‌ این‌ نجات‌ عظیم‌ را دادی‌ و آیا الا´ن‌ از تشنگی‌ بمیرم‌ و به‌ دست‌ نامختونان‌ بیفتم‌؟»
19  پس‌ خدا كفه‌ای‌ را كه‌ در لَحی‌ بود، شكافت‌ كه‌ آب‌ از آن‌ جاری‌ شد؛ و چون‌ بنوشید جانش‌ برگشته‌، تازه‌ روح‌ شد. از این‌ سبب‌ اسمش‌ عین‌ حَقوری‌ خوانده‌ شد كه‌ تا امروز در لَحی‌ است‌.
20  و او در روزهای‌ فلسطینیان‌، بیست‌ سال‌ بر اسرائیل‌ داوری‌ نمود.


فصل   16

1  و شَمْشُون‌ به‌ غَزَّه‌ رفت‌ و در آنجا فاحشه‌ای‌ دیده‌، نزد او داخل‌ شد.
2  و به‌ اهل‌ غَزَّه‌ گفته‌ شد كه‌ شَمْشُون‌ به‌ اینجا آمده‌است‌. پس‌ او را احاطه‌ نموده‌، تمام‌ شب‌ برایش‌ نزد دروازۀ شهر كمین‌ گذاردند، و تمام‌ شب‌ خاموش‌ مانده‌، گفتند: «چون‌ صبح‌ روشن‌ شود او را می‌كشیم‌.»
3  و شَمْشُون‌ تا نصف‌ شب‌ خوابید. و نصف‌ شب‌ برخاسته‌، لنگه‌های‌ دروازۀ شهر و دو باهو را گرفته‌، آنها را با پشت‌ بند كَند و بر دوش‌ خود گذاشته‌، بر قلۀ كوهی‌ كه‌ در مقابل‌ حبرون‌ است‌، برد.
4  و بعد از آن‌ واقع‌ شد كه‌ زنی‌ را در وادی‌ سورَق‌ كه‌ اسمش‌ دلیله‌ بود، دوست‌ می‌داشت‌.
5  و سروران‌ فلسطینیان‌ نزد او برآمده‌، وی‌ را گفتند: «او را فریفته‌، دریافت‌ كن‌ كه‌ قوت‌ عظیمش‌ در چه‌ چیز است‌، و چگونه‌ بر او غالب‌ آییم‌ تا او را بسته‌، ذلیل‌ نماییم‌؛ و هریكی‌ از ما هزار و صد مثقال‌ نقره‌ به‌ تو خواهیم‌ داد.»
6  پس‌ دلیله‌ به‌ شَمْشُون‌ گفت‌: «تمنا اینكه‌ به‌ من‌ بگویی‌ كه‌ قوت‌ عظیم‌ تو در چه‌ چیز است‌ و چگونه‌ می‌توان‌ تو را بست‌ و ذلیل‌ نمود.»
7  شَمْشُون‌ وی‌ را گفت‌: «اگر مرا به‌ هفت‌ریسمان‌ تر و تازه‌ كه‌ خشك‌ نباشد ببندند، من‌ ضعیف‌ و مثل‌ سایر مردم‌ خواهم‌ شد.»
8  و سروران‌ فلسطینیان‌ هفت‌ ریسمان‌ تر و تازه‌ كه‌ خشك‌ نشده‌ بود، نزد او آوردند و او وی‌ را به‌ آنها بست‌.
9  و كسان‌ نزد وی‌ در حجره‌ در كمین‌ می‌بودند. و او وی‌ را گفت‌: «ای‌ شَمْشُون‌ فلسطینیان‌ بر تو آمدند.» آنگاه‌ ریسمانها را بگسیخت‌ چنانكه‌ ریسمان‌ كتان‌ كه‌ به‌ آتش‌ برخورد گسیخته‌ شود، لهذا قوتش‌ دریافت‌ نشد.
10  و دلیله‌ به‌ شَمْشُون‌ گفت‌: «اینك‌ استهزا كرده‌، به‌ من‌ دروغ‌ گفتی‌. پس‌ الا´ن‌ مرا خبر بده‌ كه‌ به‌ چه‌ چیز تو را توان‌ بست‌.»
11  او وی‌ را گفت‌: «اگر مرا با طنابهای‌ تازه‌ كه‌ با آنها هیچ‌ كار كرده‌ نشده‌ است‌، ببندند، ضعیف‌ و مثل‌ سایر مردان‌ خواهم‌ شد.»
12  و دلیله‌ طنابهای‌ تازه‌ گرفته‌، او را با آنها بست‌ و به‌ وی‌ گفت‌: «ای‌ شَمْشُون‌ فلسطینیان‌ بر تو آمدند.» و كسان‌ در حجره‌ در كمین‌ می‌بودند. آنگاه‌ آنها را از بازوهای‌ خود مثل‌ نخ‌ بگسیخت‌.
13  و دلیله‌ به‌ شَمْشُون‌ گفت‌: «تابحال‌ مرا استهزا نموده‌، دروغ‌ گفتی‌. مرا بگو كه‌ به‌ چه‌ چیز بسته‌ می‌شوی‌.» او وی‌ را گفت‌: «اگر هفت‌ گیسوی‌ سر مرا با تار ببافی‌.»
14  پس‌ آنها را به‌ میخ‌ قایم‌ بست‌ و وی‌ را گفت‌: «ای‌ شَمْشُون‌ فلسطینیان‌ بر تو آمدند.» آنگاه‌ از خواب‌ بیدار شده‌، هم‌ میخِ نَوردِ نساج‌ و هم‌ تار را بركند.
15  و او وی‌ را گفت‌: «چگونه‌ می‌گویی‌ كه‌ مرا دوست‌ می‌داری‌ و حال‌ آنكه‌ دل‌ تو با من‌ نیست‌. این‌ سه‌ مرتبه‌ مرا استهزا نموده‌، مرا خبر ندادی‌ كه‌ قوت‌ عظیم‌ تو در چه‌ چیز است‌.»
16  و چون‌ او وی‌ را هر روز به‌ سخنان‌ خود عاجز می‌ساخت‌ و او را الحاح‌ می‌نمود و جانش‌ تا به‌ موت‌ تنگ‌ می‌شد،
17  هر چه‌ در دل‌ خود داشت‌ برای‌ او بیان‌كرده‌، گفت‌ كه‌ «اُسْتُرَه‌ بر سر من‌ نیامده‌ است‌، زیرا كه‌ از رحم‌ مادرم‌ برای‌ خداوند نذیره‌ شده‌ام‌؛ و اگر تراشیده‌ شوم‌، قوتم‌ از من‌ خواهد رفت‌ و ضعیف‌ و مثل‌ سایر مردمان‌ خواهم‌ شد.»
18  پس‌ چون‌ دلیله‌ دید كه‌ هرآنچه‌ در دلش‌ بود، برای‌ او بیان‌ كرده‌ است‌، فرستاد و سروران‌ فلسطینیان‌ را طلبیده‌، گفت‌: «این‌ دفعه‌ بیایید زیرا هرچه‌ در دل‌ داشت‌ مرا گفته‌ است‌.» آنگاه‌ سروران‌ فلسطینیان‌ نزد او آمدند و نقد را به‌ دست‌ خود آوردند.
19  و او را بر زانوهای‌ خود خوابانیده‌، كسی‌ را طلبید و هفت‌ گیسوی‌ سرش‌ را تراشید. پس‌ به‌ ذلیل‌ نمودن‌ او شروع‌ كرد و قوتش‌ از او برفت‌.
20  و گفت‌: «ای‌ شَمْشُون‌ فلسطینیان‌ بر تو آمدند.» آنگاه‌ از خواب‌ بیدار شده‌، گفت‌: «مثل‌ پیشتر بیرون‌ رفته‌، خود را می‌افشانم‌.» اما او ندانست‌ كه‌ خداوند از او دور شده‌ است‌.
21  پس‌ فلسطینیان‌ او را گرفته‌، چشمانش‌ را كندند و او را به‌ غَزَّه‌ آورده‌، به‌ زنجیرهای‌ برنجین‌ بستند و در زندان‌ دستاس‌ می‌كرد.
22  و موی‌ سرش‌ بعد از تراشیدن‌ باز به‌ بلند شدن‌ شروع‌ نمود.
23  و سروران‌ فلسطینیان‌ جمع‌ شدند تا قربانی‌ عظیمی‌ برای‌ خدای‌ خود، داجون‌ بگذرانند و بزم‌ نمایند زیرا گفتند خدای‌ ما دشمن‌ ما شَمْشُون‌ را به‌ دست‌ ما تسلیم‌ نموده‌است‌.
24  و چون‌ خلق‌ او را دیدند خدای‌ خود را تمجید نمودند، زیرا گفتند خدای‌ ما دشمن‌ ما را كه‌ زمین‌ ما را خراب‌ كرد و بسیاری‌ از ما را كشت‌، به‌ دست‌ ما تسلیم‌ نموده‌است‌.
25  و چون‌ دل‌ ایشان‌ شاد شد، گفتند: «شَمْشُون‌ را بخوانید تا برای‌ ما بازی‌ كند.» پس شَمْشُون‌ را از زندان‌ آورده‌، برای‌ ایشان‌ بازی‌ می‌كرد، و او را در میان‌ ستونها برپا داشتند.
26  و شَمْشُون‌ به‌ پسری‌ كه‌ دست‌ او را می‌گرفت‌، گفت‌: «مرا واگذار تا ستونهایی‌ كه‌ خانه‌ بر آنها قایم‌ است‌، لمس‌ نموده‌، بر آنها تكیه‌ نمایم‌.»
27  و خانه‌ از مردان‌ و زنان‌ پر بود و جمیع‌ سروران‌ فلسطینیان‌ در آن‌ بودند و قریب‌ به‌ سه‌ هزار مرد و زن‌ بر پشت‌بام‌، بازی‌ شَمْشُون‌ را تماشا می‌كردند.
28  و شَمْشُون‌ از خداوند استدعا نموده‌، گفت‌: «ای‌ خداوند یهوه‌، مرا بیاد آور و ای‌ خدا این‌ مرتبه‌ فقط مرا قوت‌ بده‌ تا یك‌ انتقام‌ برای‌ دو چشم‌ خود از فلسطینیان‌ بكشم‌.»
29  و شَمْشُون‌ دو ستونِ میان‌ را كه‌ خانه‌ بر آنها قایم‌ بود، یكی‌ را به‌ دست‌ راست‌ و دیگری‌ را به‌ دست‌ چپ‌ خود گرفته‌، بر آنها تكیه‌ نمود.
30  و شَمْشُون‌ گفت‌: «همراه‌ فلسطینیان‌ بمیرم‌.» و با زور خم‌ شده‌، خانه‌ بر سروران‌ و بر تمامی‌ خلقی‌ كه‌ در آن‌ بودند، افتاد. پس‌ مردگانی‌ كه‌ در موت‌ خود كشت‌ از مردگانی‌ كه‌ در زندگی‌اش‌ كشته‌ بود، زیادتر بودند.
31  آنگاه‌ برادرانش‌ و تمامی‌ خاندان‌ پدرش‌ آمده‌، او را برداشتند و او را آورده‌، در قبر پدرش‌ مانوح‌ در میان‌ صُرعَه‌ و اَشتاؤل‌ دفن‌ كردند. و او بیست‌ سال‌ بر اسرائیل‌ داوری‌ كرد.


فصل   17

1  و از كوهستان‌ افرایم‌، شخصی‌ بود كه‌میخا نام‌ داشت‌.
2  و به‌ مادر خود گفت‌: «آن‌ هزار و یكصد مثقال‌ نقره‌ای‌ كه‌ از تو گرفته‌شد، و دربارۀ آن‌ لعنت‌ كردی‌ و در گوشهای‌ من‌ نیز سخن‌ گفتی‌، اینك‌ آن‌ نقره‌ نزد من‌ است‌، من‌ آن‌ را گرفتم‌.» مادرش‌ گفت‌: « خداوند پسر مرا بركت‌ دهد.»
3  پس‌ آن‌ هزار و یكصد مثقال‌ نقره‌ را به‌ مادرش‌ رد نمود و مادرش‌ گفت‌: «این‌ نقره‌ را برای‌ خداوند از دست‌ خود به‌ جهت‌ پسرم‌ بالكل‌ وقف‌ می‌كنم‌ تا تمثال‌ تراشیده‌ و تمثال‌ ریخته‌ شده‌ای‌ ساخته‌ شود؛ پس‌ الا´ن‌ آن‌ را به‌ تو باز می‌دهم‌.»
4  و چون‌ نقره‌ را به‌ مادر خود رد نمود، مادرش‌ دویست‌ مثقال‌ نقره‌ گرفته‌، آن‌ را به‌ زرگری‌ داد كه‌ او تمثال‌ تراشیده‌، و تمثال‌ ریخته‌ شده‌ای‌ ساخت‌ و آنها در خانۀ میخا بود.
5  و میخا خانۀ خدایان‌ داشت‌، و ایفود و ترافیم‌ ساخت‌، و یكی‌ از پسران‌ خود را تخصیص‌ نمود تا كاهن‌ او بشود.
6  و در آن‌ ایام‌ در اسرائیل‌ پادشاهی‌ نبود و هر كس‌ آنچه‌ در نظرش‌ پسند می‌آمد، می‌كرد.
7  و جوانی‌ از بیت‌لحم‌ یهودا از قبیلۀ یهودا و از لاویان‌ بود كه‌ در آنجا مأوا گزید.
8  و آن‌ شخص‌ از شهر خود، یعنی‌ از بیت‌لحم‌ یهودا روانه‌ شد، تا هر جایی‌ كه‌ بیابد مأوا گزیند. و چون‌ سیر می‌كرد به‌ كوهستان‌ افرایم‌ به‌ خانۀ میخا رسید.
9  و میخا او را گفت‌: «از كجا آمده‌ای‌؟» او در جواب‌ وی‌ گفت‌: «من‌ لاوی‌ هستم‌ از بیت‌لحم‌ یهودا، و می‌روم‌ تا هر جایی‌ كه‌ بیابم‌ مأوا گزینم‌.»
10  میخا او را گفت‌: «نزد من‌ ساكن‌ شو و برایم‌ پدر و كاهن‌ باش‌، و من‌ تو را هر سال‌ ده‌ مثقال‌ نقره‌ و یك‌ دست‌ لباس‌ و معاش‌ می‌دهم‌.» پس‌ آن‌ لاوی‌ داخل‌ شد.
11  و آن‌ لاوی‌ راضی‌ شد كه‌ با او ساكن‌ شود، و آن‌ جوان‌ نزد او مثل‌ یكی‌ از پسرانش‌ بود.
12  و میخا آن‌ لاوی‌ را تخصیص‌ نمود و آن‌ جوان‌ كاهن‌ اوشد، و در خانۀ میخا می‌بود.
13  و میخا گفت‌: «الا´ن‌ دانستم‌ كه‌ خداوند به‌ من‌ احسان‌ خواهد نمود زیرا لاوی‌ای‌ را كاهن‌ خود دارم‌.»


فصل   18

1  و در آن‌ ایام‌ در اسرائیل‌ پادشاهی‌ نبود.و در آن‌ روزها سبط دان‌، مُلكی‌ برای‌ سكونت‌ خود طلب‌ می‌كردند، زیرا تا در آن‌ روز مُلك‌ ایشان‌ در میان‌ اسباط اسرائیل‌ به‌ ایشان‌ نرسیده‌ بود.
2  و پسران‌ دان‌ از قبیلۀ خویش‌ پنج‌ نفر از جماعت‌ خود كه‌ مردان‌ جنگی‌ بودند، از صُرعه‌ و اَشتاؤل‌ فرستادند تا زمین‌ را جاسوسی‌ و تفحص‌ نمایند، و به‌ ایشان‌ گفتند: «بروید و زمین‌ را تفحص‌ كنید.» پس‌ ایشان‌ به‌ كوهستان‌ افرایم‌ به‌ خانۀ میخا آمده‌، در آنجا منزل‌ گرفتند.
3  و چون‌ ایشان‌ نزد خانۀ میخا رسیدند، آواز جوان‌ لاوی‌ را شناختند و به‌ آنجا برگشته‌، او را گفتند: «كیست‌ كه‌ تو را به‌ اینجا آورده‌است‌ و در این‌ مكان‌ چه‌ می‌كنی‌ و در اینجا چه‌ داری‌؟»
4  او به‌ ایشان‌ گفت‌: «میخا با من‌ چنین‌ و چنان‌ رفتار نموده‌است‌، و مرا اجیر گرفته‌، كاهن‌ او شده‌ام‌.»
5  وی‌ را گفتند: «از خدا سؤال‌ كن‌ تا بدانیم‌ آیا راهی‌ كه‌ در آن‌ می‌رویم‌ خیر خواهد بود.»
6  كاهن‌ به‌ ایشان‌ گفت‌: «به‌ سلامتی‌ بروید. راهی‌ كه‌ شما می‌روید منظور خداوند است‌.»
7  پس‌ آن‌ پنج‌ مرد روانه‌ شده‌، به‌ لایش‌ رسیدند. و خلقی‌ را كه‌ در آن‌ بودند، دیدند كه‌ در امنیت‌ و به‌ رسم‌ صیدونیان‌ در اطمینان‌ و امنیت‌ ساكن‌ بودند. و در آن‌ زمین‌ صاحب‌ اقتداری‌ نبود كه‌ اذیت‌ رساند و از صیدونیان‌ دور بوده‌، با كسی‌ كار نداشتند.
8  پس‌ نزد برادران‌ خود به‌ صُرْعَه‌ و اَشْتاؤل‌ آمدند. و برادران‌ ایشان‌ به‌ ایشان‌ گفتند: « چه‌ خبر دارید؟»
9  گفتند: «برخیزیم‌ و بر ایشان‌ هجوم‌ آوریم‌، زیرا كه‌ زمین‌ را دیده‌ایم‌ كه‌ اینك‌ بسیار خوب‌ است‌، و شما خاموش‌ هستید. پس‌ كاهلی‌ مورزید بلكه‌ رفته‌، داخل‌ شوید و زمین‌ را در تصرف‌ آورید.
10  و چون‌ داخل‌ شوید، به‌ قوم‌ مطمئن‌ خواهید رسید، و زمین‌ بسیار وسیع‌ است‌، و خدا آن‌ را به‌ دست‌ شما داده‌ است‌؛ و آن‌ جایی‌ است‌ كه‌ از هرچه‌ در جهان‌ است‌، باقی‌ ندارد.»
11  پس‌ ششصد نفر از قبیلۀ دان‌ مسلح‌ شده‌، به‌ آلات‌ جنگ‌ از آنجا یعنی‌ از صُرْعَه‌ و اَشْتاؤل‌ روانه‌ شدند.
12  و برآمده‌، در قریۀ یعاریم‌ در یهودا اردو زدند. لهذا تا امروز آن‌ مكان‌ را مِحنَه‌ دان‌ می‌خوانند و اینك‌ در پشت‌ قریۀ یعاریم‌ است‌.
13  و از آنجا به‌ كوهستان‌ افرایم‌ گذشته‌، به‌ خانۀ میخا رسیدند.
14  و آن‌ پنج‌ نفر كه‌ برای‌ جاسوسی‌ زمین‌ لایش‌ رفته‌ بودند، برادران‌ خود را خطاب‌ كرده‌، گفتند: «آیا می‌دانید كه‌ در این‌ خانه‌ها ایفود و ترافیم‌ و تمثال‌ تراشیده‌ و تمثال‌ ریخته‌ شده‌ای‌ هست‌؟ پس‌ الا´ن‌ فكر كنید كه‌ چه‌ باید بكنید.»
15  پس‌ به‌ آنسو برگشته‌، به‌ خانۀ جوان‌ لاوی‌، یعنی‌ به‌ خانۀ میخا آمده‌، سلامتی‌ او را پرسیدند.
16  و آن‌ ششصد مرد مسلح‌ شده‌، به‌ آلات‌ جنگ‌ كه‌ از پسران‌ دان‌ بودند، در دهنۀ دروازه‌ ایستاده‌ بودند.
17  و آن‌ پنج‌ نفر كه‌ برای‌ جاسوسی‌ زمین‌ رفته‌ بودند برآمده‌، به‌ آنجا داخل‌ شدند، و تمثال‌ تراشیده‌ و ایفود و ترافیم‌ و تمثال‌ ریخته‌ شده‌ را گرفتند، و كاهن‌ با آن‌ ششصد مرد مسلح‌ شده‌، به‌ آلات‌ جنگ‌ به‌ دهنۀ دروازه‌ ایستاده‌ بود.
18  و چون‌ آنها به‌ خانۀ میخا داخل‌ شده‌، تمثال‌ تراشیده‌ و ایفود و ترافیم‌ و تمثال‌ ریخته‌ شده‌ را گرفتند، كاهن‌ به‌ ایشان‌ گفت‌: «چه‌ می‌كنید؟»
19  ایشان‌ به‌ وی‌ گفتند: «خاموش‌ شده‌، دست‌ را بر دهانت‌ بگذار و همراه‌ ما آمده‌، برای‌ ما پدر و كاهن‌ باش‌. كدام‌ برایت‌ بهتر است‌ كه‌ كاهن‌ خانۀ یك‌ شخص‌ باشی‌ یا كاهن‌ سبطی‌ و قبیله‌ای‌ در اسرائیل‌ شوی‌؟»
20  پس‌ دل‌ كاهن‌ شاد گشت‌. و ایفود و ترافیم‌ و تمثال‌ تراشیده‌ را گرفته‌، در میان‌ قوم‌ داخل‌ شد.
21  پس‌ متوجه‌ شده‌، روانه‌ شدند، و اطفال‌ و مواشی‌ و اسباب‌ را پیش‌ روی‌ خود قرار دادند.
22  و چون‌ ایشان‌ از خانۀ میخا دور شدند، مردانی‌ كه‌ در خانه‌های‌ اطراف‌ خانۀ میخا بودند جمع‌ شده‌، بنی‌دان‌ را تعاقب‌ نمودند.
23  و بنی‌دان‌ را صدا زدند؛ و ایشان‌ رو برگردانیده‌، به‌ میخا گفتند: «تو را چه‌ شده‌ است‌ كه‌ با این‌ جمعیت‌ آمده‌ای‌؟»
24  او گفت‌: «خدایان‌ مرا كه‌ ساختم‌ با كاهن‌ گرفته‌، رفته‌اید؛ و مرا دیگر چه‌ چیز باقی‌ است‌؟ پس‌ چگونه‌ به‌ من‌ می‌گویید كه‌ تو را چه‌ شده‌ است‌؟»
25  و پسران‌ دان‌ او را گفتند: «آواز تو در میان‌ ما شنیده‌ نشود مبادا مردان‌ تند خو بر شما هجوم‌ آورند، و جان‌ خود را با جانهای‌ اهل‌ خانه‌ات‌ هلاك‌ سازی‌.»
26  و بنی‌دان‌ راه‌ خود را پیش‌ گرفتند. و چون‌ میخا دید كه‌ ایشان‌ از او قوی‌ترند، رو گردانیده‌، به‌ خانۀ خود برگشت‌.
27  و ایشان‌ آنچه‌ میخا ساخته‌بود و كاهنی‌ را كه‌ داشت‌ برداشته‌، به‌ لایش‌ بر قومی‌ كه‌ آرام‌ و مطمئن‌ بودند، برآمدند، و ایشان‌ را به‌ دم‌ شمشیر كشته‌، شهر را به‌ آتش‌ سوزانیدند.
28  و رهاننده‌ای‌ نبود زیرا كه‌ از صیدون‌ دور بود و ایشان‌ را با كسی‌ معامله‌ای‌ نبود و آن‌ شهر در وادی‌ای‌ كه‌ نزد بیت‌رَحُوب‌ است‌، واقع‌ بود. پس‌ شهر را بنا كرده‌، در آن‌ ساكن‌ شدند.
29  و شهر را به‌ اسم‌ پدر خود، دان‌ كه‌ برای‌ اسرائیل‌ زاییده‌ شد، دان‌ نامیدند. امااسم‌ شهر قبل‌ از آن‌ لایش‌ بود.
30  و بنی‌دان‌ آن‌ تمثال‌ تراشیده‌ را برای‌ خود نصب‌ كردند و یهوناتان‌ بن‌ جَرشُوم‌ بن‌ موسی‌ و پسرانش‌ تا روز اسیر شدن‌ اهل‌ زمین‌، كهنۀ بنی‌دان‌ می‌بودند.
31  پس‌ تمثال‌ تراشیدۀ میخا را كه‌ ساخته‌ بود تمامی‌ روزهایی‌ كه‌ خانۀ خدا در شیلوه‌ بود، برای‌ خود نصب‌ نمودند.


فصل   19

1  و در آن‌ ایام‌ كه‌ پادشاهی‌ در اسرائیل‌نبود، مرد لاوی‌ در پشت‌ كوهستان‌ افرایم‌ ساكن‌ بود، و كنیزی‌ از بیت‌لحم‌ یهودا از برای‌ خود گرفته‌ بود.
2  و كنیزش‌ بر او زنا كرده‌، از نزد او به‌ خانۀ پدرش‌ در بیت‌لحم‌ یهودا رفت‌، و در آنجا مدت‌ چهار ماه‌ بماند.
3  و شوهرش‌ برخاسته‌، از عقب‌ او رفت‌ تا دلش‌ را برگردانیده‌، پیش‌ خود باز آورد. و غلامی‌ با دو الاغ‌ همراه‌ او بود، و آن‌ زن‌ او را به‌ خانۀ پدر خود برد. و چون‌ پدر كنیز او را دید، از ملاقاتش‌ شاد شد.
4  و پدر زنش‌، یعنی‌ پدر كنیز او را نگاه‌ داشت‌. پس‌ سه‌ روز نزد وی‌ توقف‌ نمود و اكل‌ و شرب‌ نموده‌، آنجا بسر بردند.
5  و در روز چهارم‌، چون‌ صبح‌ زود بیدار شدند، او برخاست‌ تا روانه‌ شود؛ اما پدر كنیز به‌ داماد خود گفت‌ كه‌ «دل‌ خود را به‌ لقمه‌ای‌ نان‌ تقویت‌ ده‌، و بعد از آن‌ روانه‌ شوید.»
6  پس‌ هر دو با هم‌ نشسته‌، خوردند و نوشیدند. و پدر كنیز به‌ آن‌ مرد گفت‌: «موافقت‌ كرده‌، امشب‌ را بمان‌ و دلت‌ شاد باشد.»
7  و چون‌ آن‌ مرد برخاست‌ تا روانه‌ شود، پدر زنش‌ او را الحاح‌ نمود و شب‌ دیگر در آنجا ماند.
8  و در روز پنجم‌ صبح‌ زود برخاست‌ تا روانه‌ شود، پدر كنیز گفت‌: «دل‌ خود را تقویت‌ نما و تازوال‌ روز تأخیر نمایید.» و ایشان‌ هردو خوردند.
9  و چون‌ آن‌ شخص‌ با كنیز و غلام‌ خود برخاست‌ تا روانه‌ شود، پدر زنش‌ یعنی‌ پدر كنیز او را گفت‌: «الا´ن‌ روز نزدیك‌ به‌ غروب‌ می‌شود، شب‌ را بمانید؛ اینك‌ روز تمام‌ می‌شود. در اینجا شب‌ را بمان‌ و دلت‌ شاد باشد و فردا بامدادان‌ روانه‌ خواهید شد و به‌ خیمۀ خود خواهی‌ رسید.»
10  اما آن‌ مرد قبول‌ نكرد كه‌ شب‌ را بماند، پس‌ برخاسته‌، روانه‌ شد و به‌ مقابل‌ یبوس‌ كه‌ اورشلیم‌ باشد، رسید؛ و دو الاغ‌ پالان‌ شده‌ و كنیزش‌ همراه‌ وی‌ بود.
11  و چون‌ ایشان‌ نزد یبوس‌ رسیدند، نزدیك‌ به‌ غروب‌ بود. غلام‌ به‌ آقای‌ خود گفت‌: «بیا و به‌ این‌ شهر یبوسیان‌ برگشته‌، شب‌ را در آن‌ بسر بریم‌.»
12  آقایش‌ وی‌ را گفت‌: «به‌ شهر غریب‌ كه‌ احدی‌ از بنی‌اسرائیل‌ در آن‌ نباشد برنمی‌گردیم‌، بلكه‌ به‌ جِبْعَه‌ بگذریم‌.»
13  و به‌ غلام‌ خود گفت‌: «بیا و به‌ یكی‌ از این‌ جاها، یعنی‌ به‌ جِبْعَه‌ یا رامه‌ نزدیك‌ بشویم‌ و در آن‌ شب‌ را بمانیم‌.»
14  پس‌ از آنجا گذشته‌، برفتند و نزد جِبْعَه‌ كه‌ از آن‌ بنیامین‌ است‌، آفتاب‌ بر ایشان‌ غروب‌ كرد.
15  پس‌ به‌ آن‌ طرف‌ برگشتند تا به‌ جِبْعَه‌ داخل‌ شده‌، شب‌ را در آن‌ بسر برند. و او درآمد در كوچۀ شهر نشست‌؛ اما كسی‌ نبود كه‌ ایشان‌ را به‌ خانۀ خود ببرد و منزل‌ دهد.
16  و اینك‌ مردی‌ پیر در شب‌ از كار خود از مزرعه‌ می‌آمد. و این‌ شخص‌ از كوهستان‌ افرایم‌ بوده‌، در جِبْعَه‌ مأوا گزیده‌ بود؛ اما مردمان‌ آن‌ مكان‌ بنیامینی‌ بودند.
17  و او نظر انداخته‌، شخص‌ مسافری‌ را در كوچۀ شهر دید؛ و آن‌ مرد پیر گفت‌:«كجا می‌روی‌ و از كجا می‌آیی‌؟»
18  او وی‌ را گفت‌: «ما از بیت‌لحم‌ یهودا به‌ آن‌ طرف‌ كوهستان‌ افرایم‌ می‌رویم‌، زیرا از آنجا هستم‌ و به‌ بیت‌لحم‌ یهودا رفته‌ بودم‌، و الا´ن‌ عازم‌ خانۀ خداوند هستم‌، و هیچ‌ كس‌ مرا به‌ خانۀ خود نمی‌پذیرد؛
19  و نیز كاه‌ و علف‌ به‌ جهت‌ الاغهای‌ ما هست‌، و نان‌ و شراب‌ هم‌ برای‌ من‌ و كنیز تو و غلامی‌ كه‌ همراه‌ بندگانت‌ است‌، می‌باشد و احتیاج‌ به‌ چیزی‌ نیست‌.»
20  آن‌ مرد پیر گفت‌: «سلامتی‌ بر تو باد؛ تمامی‌ حاجات‌ تو بر من‌ است‌؛ اما شب‌ را در كوچه‌ بسر مبر.»
21  پس‌ او را به‌ خانۀ خود برده‌، به‌ الاغها خوراك‌ داد و پایهای‌ خود را شسته‌، خوردند و نوشیدند.
22  و چون‌ دلهای‌ خود را شاد می‌كردند، اینك‌ مردمان‌ شهر، یعنی‌ بعضی‌ اشخاص‌ بنی‌بلیعال‌ خانه‌ را احاطه‌ كردند، و در را زده‌، به‌ آن‌ مرد پیر صاحب‌خانه‌ خطاب‌ كرده‌، گفتند: «آن‌ مرد را كه‌ به‌ خانۀ تو داخل‌ شده‌ است‌ بیرون‌ بیاور تا او را بشناسیم‌.»
23  و آن‌ مرد صاحب‌خانه‌ نزد ایشان‌ بیرون‌ آمده‌، به‌ ایشان‌ گفت‌: «نی‌ ای‌ برادرانم‌ شرارت‌ مورزید، چونكه‌ این‌ مرد به‌ خانۀ من‌ داخل‌ شده‌ است‌؛ این‌ عمل‌ زشت‌ را منمایید.
24  اینك‌ دختر باكرۀ من‌ و كنیز این‌ مرد، ایشان‌ را نزد شما بیرون‌ می‌آورم‌ و ایشان‌ را ذلیل‌ ساخته‌، آنچه‌ در نظر شما پسند آید به‌ ایشان‌ بكنید. لیكن‌ با این‌ مرد این‌ كار زشت‌ را مكنید.»
25  اما آن‌ مردمان‌ نخواستند كه‌ او را بشنوند. پس‌ آن‌ شخص‌ كنیز خود را گرفته‌، نزد ایشان‌ بیرون‌ آورد و او را شناختند و تمامی‌ شب‌ تا صبح‌ او را بی‌عصمت‌ می‌كردند، و در طلوع‌ فجر او را رها كردند.
26  وآن‌ زن‌ در سپیدۀ صبح‌ آمده‌، به‌ در خانۀ آن‌ شخص‌ كه‌ آقایش‌ در آن‌ بود، افتاد تا روشن‌ شد.
27  و در وقت‌ صبح‌ آقایش‌ برخاسته‌، بیرون‌ آمد تا به‌ راه‌ خود برود و اینك‌ كنیزش‌ نزد در خانه‌ افتاده‌، و دستهایش‌ بر آستانه‌ بود.
28  و او وی‌ را گفت‌: «برخیز تا برویم‌.» اما كسی‌ جواب‌ نداد، پس‌ آن‌ مرد او را بر الاغ‌ خود گذاشت‌ و برخاسته‌، به‌ مكان‌ خود رفت‌.
29  و چون‌ به‌ خانۀ خود رسید، كاردی‌ برداشت‌ و كنیز خود را گرفته‌، اعضای‌ او را به‌ دوازده‌ قطعه‌ تقسیم‌ كرد، و آنها را در تمامی‌ حدود اسرائیل‌ فرستاد.
30  و هر كه‌ این‌ را دید گفت‌: «از روزی‌ كه‌ بنی‌اسرائیل‌ از مصر بیرون‌ آمده‌اند تا امروز عملی‌ مثل‌ این‌ كرده‌ و دیده‌ نشده‌ است‌. پس‌ در آن‌ تأمل‌ كنید و مشورت‌ كرده‌، حكم‌ نمایید.»


فصل   20

1  و جمیع‌ بنی‌اسرائیل‌ بیرون‌ آمدند و جماعت‌ مثل‌ شخص‌ واحد از دان‌ تا بئرشبع‌ با اهل‌ زمین‌ جِلْعاد نزد خداوند در مِصْفَه‌ جمع‌ شدند.
2  و سروران‌ تمام‌ قوم‌ و جمیع‌ اسباط اسرائیل‌ یعنی‌ چهارصد هزار مرد شمشیر زن‌ پیاده‌ در جماعت‌ قوم‌ خدا حاضر بودند.
3  و بنی‌بنیامین‌ شنیدند كه‌ بنی‌اسرائیل‌ در مِصْفَه‌ برآمده‌اند. و بنی‌اسرائیل‌ گفتند: «بگویید كه‌ این‌ عمل‌ زشت‌ چگونه‌ شده‌ است‌.»
4  آن‌ مرد لاوی‌ كه‌ شوهر زن‌ مقتوله‌ بود، در جواب‌ گفت‌: «من‌ با كنیز خود به‌ جِبْعَه‌ كه‌ از آن‌ بنیامین‌ باشد، آمدیم‌ تا شب‌ را بسر بریم‌.
5  و اهل‌ جِبْعَه‌ بر من‌ برخاسته‌، خانه‌ را در شب‌، گرد من‌ احاطه‌ كردند، و مرا خواستندبكشند و كنیز مرا ذلیل‌ نمودند كه‌ بمرد.
6  و كنیز خود را گرفته‌، او را قطعه‌ قطعه‌ كردم‌ و او را در تمامی‌ ولایت‌ ملك‌ اسرائیل‌ فرستادم‌، زیرا كه‌ كار قبیح‌ و زشت‌ در اسرائیل‌ نمودند.
7  هان‌ جمیع‌ شما، ای‌ بنی‌اسرائیل‌ حكم‌ و مشورت‌ خود را اینجا بیاورید.»
8  آنگاه‌ تمام‌ قوم‌ مثل‌ شخص‌ واحد برخاسته‌، گفتند: «هیچ‌ كدام‌ از ما به‌ خیمۀ خود نخواهیم‌ رفت‌، و هیچ‌ كدام‌ از ما به‌ خانۀ خود بر نخواهیم‌ گشت‌.
9  و حال‌ كاری‌ كه‌ به‌ جِبْعَه‌ خواهیم‌ كرد، این‌ است‌ كه‌ به‌ حسب‌ قرعه‌ بر آن‌ برآییم‌.
10  و ده‌ نفر از صد و صد از هزار و هزار از ده‌ هزار از تمامی‌ اسباط اسرائیل‌ بگیریم‌ تا آذوقه‌ برای‌ قوم‌ بیاورند، و تا چون‌ به‌ جِبْعَه‌ بنیامینی‌ برسند، با ایشان‌ موافق‌ همۀ قباحتی‌ كه‌ در اسرائیل‌ نموده‌اند، رفتار نمایند.»
11  پس‌ جمیع‌ مردان‌ اسرائیل‌ بر شهر جمع‌ شده‌، مثل‌ شخص‌ واحد متحد شدند.
12  و اسباط اسرائیل‌ اشخاصی‌ چند در تمامی‌ سبط بنیامین‌ فرستاده‌، گفتند: «این‌ چه‌ شرارتی‌ است‌ كه‌ در میان‌ شما واقع‌ شده‌است‌؟
13  پس‌ الا´ن‌ آن‌ مردان‌ بنی‌بلیعال‌ را كه‌ در جِبْعَه‌ هستند، تسلیم‌ نمایید تا آنها را به‌ قتل‌ رسانیم‌، و بدی‌ را از اسرائیل‌ دور كنیم‌.» اما بنیامینیان‌ نخواستند كه‌ سخن‌ برادران‌ خود بنی‌اسرائیل‌ را بشنوند.
14  و بنی‌بنیامین‌ از شهرهای‌ خود به‌ جِبْعَه‌ جمع‌ شدند تا بیرون‌ رفته‌، با بنی‌اسرائیل‌ جنگ‌ نمایند.
15  و از بنی‌بنیامین‌ در آن‌ روز بیست‌ و ششهزار مرد شمشیرزن‌ از شهرها سان‌ دیده‌ شد، غیر از ساكنان‌ جِبْعَه‌ كه‌ هفتصد نفر برگزیده‌، سان‌ دیده‌ شد.
16  و از تمام‌این‌ گروه‌ هفتصد نفر چپ‌ دست‌ برگزیده‌ شدند كه‌ هر یكی‌ از آنها مویی‌ را به‌ سنگ‌ فلاخن‌ می‌زدند و خطا نمی‌كردند.
17  و از مردان‌ اسرائیل‌ سوای‌ بنیامینیان‌ چهارصد هزار مرد شمشیرزن‌ سان‌ دیده‌ شد كه‌ جمیع‌ اینها مردان‌ جنگی‌ بودند.
18  و بنی‌اسرائیل‌ برخاسته‌، به‌ بیت‌ئیل‌ رفتند و از خدا مشورت‌ خواسته‌، گفتند: «كیست‌ كه‌ اولاً از ما برای‌ جنگ‌ نمودن‌ با بنی‌بنیامین‌ برآید؟» خداوند گفت‌: «یهودا اول‌ برآید.»
19  و بنی‌اسرائیل‌ بامدادان‌ برخاسته‌، در برابر جِبْعَه‌ اردو زدند.
20  و مردان‌ اسرائیل‌ بیرون‌ رفتند تا با بنیامینیان‌ جنگ‌ نمایند، و مردان‌ اسرائیل‌ برابر ایشان‌ در جِبْعَه‌ صف‌آرایی‌ كردند.
21  و بنی‌بنیامین‌ از جِبْعَه‌ بیرون‌ آمده‌، در آن‌ روز بیست‌ و دو هزار نفر از اسرائیل‌ را بر زمین‌ هلاك‌ كردند.
22  و قوم‌، یعنی‌ مردان‌ اسرائیل‌ خود را قوی‌ دل‌ ساخته‌، بار دیگر صف‌آرایی‌ نمودند، در مكانی‌ كه‌ روز اول‌ صف‌آرایی‌ كرده‌بودند.
23  و بنی‌اسرائیل‌ برآمده‌، به‌ حضور خداوند تا شام‌ گریه‌ كردند، و از خداوند مشورت‌ خواسته‌، گفتند: «آیا بار دیگر نزدیك‌ بشوم‌ تا با برادران‌ خود بنی‌بنیامین‌ جنگ‌ نمایم‌؟» خداوند گفت‌: «به‌ مقابلۀ ایشان‌ برآیید.»
24  و بنی‌اسرائیل‌ در روز دوم‌ به‌ مقابلۀ بنی‌بنیامین‌ پیش‌ آمدند.
25  و بنیامینیان‌ در روز دوم‌ به‌ مقابلۀ ایشان‌ از جِبْعَه‌ بیرون‌ شده‌، بار دیگر هجده‌ هزار نفر از بنی‌اسرائیل‌ را بر زمین‌ هلاك‌ ساختند كه‌ جمیع‌ اینها شمشیرزن‌ بودند.
26  آنگاه‌ تمامی‌ بنی‌اسرائیل‌، یعنی‌ تمامی‌ قوم‌ برآمده‌، به‌ بیت‌ئیل‌ رفتند و گریه‌ كرده‌، در آنجا به‌ حضور خداوند توقف‌ نمودند، و آن‌ روز را تا شام‌ روزه‌ داشته‌، قربانی‌های‌ سوختنی‌ و ذبایح‌سلامتی‌ به‌ حضور خداوند گذرانیدند.
27  و بنی‌اسرائیل‌ از خداوند مشورت‌ خواستند. و تابوت‌ عهد خدا آن‌ روزها در آنجا بود.
28  و فینحاس‌ بن‌ العازار بن‌ هارون‌ در آن‌ روزها پیش‌ آن‌ ایستاده‌ بود، و گفتند: «آیا بار دیگر بیرون‌ روم‌ و با برادران‌ خود بنی‌بنیامین‌ جنگ‌ كنم‌ یا دست‌ بردارم‌؟» خداوند گفت‌: «برآی‌ زیرا كه‌ فردا او را به‌ دست‌ تو تسلیم‌ خواهم‌ نمود.»
29  پس‌ اسرائیل‌ در هر طرف‌ جِبْعَه‌ كمین‌ ساختند.
30  و بنی‌اسرائیل‌ در روز سوم‌ به‌ مقابلۀ بنی‌بنیامین‌ برآمدند، و مثل‌ سابق‌ در برابر جِبْعَه‌ صف‌آرایی‌ نمودند.
31  و بنی‌بنیامین‌ به‌ مقابلۀ قوم‌ بیرون‌ آمده‌، از شهر كشیده‌ شدند و به‌ زدن‌ و كشتن‌ قوم‌ در راهها كه‌ یكی‌ از آنها به‌ سوی‌ بیت‌ئیل‌ و دیگری‌ به‌ سوی‌ جِبْعَه‌ می‌رود مثل‌ سابق‌ شروع‌ كردند، و به‌ قدر سی‌ نفر از اسرائیل‌ در صحرا كشته‌ شدند.
32  و بنی‌بنیامین‌ گفتند كه‌ «ایشان‌ مثل‌ سابق‌ پیش‌ ما منهزم‌ شدند.» اما بنی‌اسرائیل‌ گفتند: «بگریزیم‌ تا ایشان‌ را از شهر به‌ راهها بكشیم‌.»
33  و تمامی‌ مردان‌ اسرائیل‌ از مكان‌ خود برخاسته‌، در بعل‌ تامار صف‌آرایی‌ نمودند، و كمین‌ كنندگان‌ اسرائیل‌ از مكان‌ خود یعنی‌ از معره‌ جِبْعَه‌ به‌ در جستند.
34  و ده‌هزار مرد برگزیده‌ از تمام‌ اسرائیل‌ در برابر جِبْعَه‌ آمدند و جنگ‌ سخت‌ شد، و ایشان‌ نمی‌دانستند كه‌ بلا بر ایشان‌ رسیده‌ است‌.
35  و خداوند بنیامین‌ را به‌ حضور اسرائیل‌ مغلوب‌ ساخت‌ و بنی‌اسرائیل‌ در آن‌ روز بیست‌ و پنجهزار و یكصد نفر را از بنیامین‌ هلاك‌ ساختند كه‌ جمیع‌ ایشان‌ شمشیرزن‌ بودند.
36  و بنی‌بنیامین‌ دیدند كه‌ شكست‌ یافته‌اند زیرا كه‌ مردان‌ اسرائیل‌ به‌ بنیامینیان‌ جا داده‌ بودند،چونكه‌ اعتماد داشتند بر كمینی‌ كه‌ به‌ اطراف‌ جِبْعَه‌ نشانده‌ بودند.
37  و كمین‌كنندگان‌ تعجیل‌ نموده‌، بر جِبْعَه‌ هجوم‌ آوردند و كمین‌كنندگان‌ خود را پراكنده‌ ساخته‌، تمام‌ شهر را به‌ دم‌ شمشیر زدند.
38  و در میان‌ مردان‌ اسرائیل‌ و كمین‌كنندگان‌ علامتی‌ قرار داده‌ شد كه‌ تراكم‌ دود بسیار بلند از شهر برافرازند.
39  پس‌ چون‌ مردان‌ اسرائیل‌ در جنگ‌ رو گردانیدند، بنیامینیان‌ شروع‌ كردند به‌ زدن‌ و كشتنِ قریب‌ سی‌ نفر از مردان‌ اسرائیل‌ زیرا گفتند یقیناً ایشان‌ مثل‌ جنگ‌ اول‌ از حضور ما شكست‌ یافته‌اند.
40  و چون‌ آن‌ تراكم‌ ستون‌ دود از شهر بلند شدن‌ گرفت‌، بنیامینیان‌ از عقب‌ خود نگریستند و اینك‌ تمام‌ شهر به‌ سوی‌ آسمان‌ به‌ دود بالا می‌رود.
41  و بنی‌اسرائیل‌ برگشتند و بنیامینیان‌ پریشان‌ شدند، زیرا دیدند كه‌ بلا بر ایشان‌ رسیده‌ است‌.
42  پس‌ از حضور مردان‌ اسرائیل‌ به‌ راه‌ صحرا روگردانیدند. اما جنگ‌، ایشان‌ را در گرفت‌ و آنانی‌ كه‌ از شهر بیرون‌ آمدند، ایشان‌ را در میان‌ هلاك‌ ساختند.
43  پس‌ بنیامینیان‌ را احاطه‌ كرده‌، ایشان‌ را تعاقب‌ نمودند، و در مَنُوحَه‌ در مقابل‌ جِبْعَه‌ به‌ سوی‌ طلوع‌ آفتاب‌ ایشان‌ را پایمال‌ كردند.
44  و هجده‌ هزار نفر از بنیامین‌ كه‌ جمیع‌ ایشان‌ مردان‌ جنگی‌ بودند، افتادند.
45  و ایشان‌ برگشته‌، به‌ سوی‌ صحرا تا صخرۀ رمون‌ بگریختند. و پنج‌ هزار نفر از ایشان‌ را به‌ سر راهها هلاك‌ كردند، و ایشان‌ را تا جدعوم‌ تعاقب‌ كرده‌، دو هزار نفر از ایشان‌ را كشتند.
46  پس‌ جمیع‌ كسانی‌ كه‌ در آن‌ روز از بنیامین‌ افتادند، بیست‌ و پنج‌ هزار مرد شمشیرزن‌ بودند كه‌ جمیع‌ آنها مردان‌ جنگی‌ بودند.
47  اما ششصد نفر برگشته‌، به‌ سوی‌ بیابان‌ به‌ صخرۀ رمون‌ فرار كردند، و در صخرۀ رمون‌ چهار ماه‌ بماندند.
48  ومردان‌ اسرائیل‌ بر بنیامینیان‌ برگشته‌، ایشان‌ را به‌ دم‌ شمشیر كشتند، یعنی‌ تمام‌ اهل‌ شهر و بهایم‌ و هرچه‌ را كه‌ یافتند؛ و همچنین‌ همۀ شهرهایی‌ را كه‌ به‌ آنها رسیدند، به‌ آتش‌ سوزانیدند.


فصل   21

1  و مردان‌ اسرائیل‌ در مِصْفَه‌ قسم‌ خورده‌،گفتند كه‌ «احدی‌ از ما دختر خود را به‌ بنیامینیان‌ به‌ زنی‌ ندهند.»
2  و قوم‌ به‌ بیت‌ئیل‌ آمده‌، در آنجا به‌ حضور خدا تا شام‌ نشستند و آواز خود را بلند كرده‌، زار زار بگریستند.
3  و گفتند: «ای‌ یهوه‌، خدای‌ اسرائیل‌، این‌ چرا در اسرائیل‌ واقع‌ شده‌ است‌ كه‌ امروز یك‌ سبط از اسرائیل‌ كم‌ شود؟»
4  و در فردای‌ آن‌ روز قوم‌ به‌ زودی‌ برخاسته‌، مذبحی‌ در آنجا بنا كردند، و قربانی‌های‌ سوختنی‌ و ذبایح‌ سلامتی‌ گذرانیدند.
5  و بنی‌اسرائیل‌ گفتند: «كیست‌ از تمامی‌ اسباط اسرائیل‌ كه‌ در جماعت‌ نزد خداوند بر نیامده‌ است‌؟» زیرا قسم‌ سخت‌ خورده‌، گفته‌ بودند كه‌ هر كه‌ به‌ حضور خداوند به‌ مِصْفَه‌ نیاید، البته‌ كشته‌ شود.
6  و بنی‌اسرائیل‌ دربارۀ برادر خود بنیامین‌ پشیمان‌ شده‌، گفتند: «امروز یك‌ سبط از اسرائیل‌ منقطع‌ شده‌ است‌.
7  برای‌ بقیۀ ایشان‌ دربارۀ زنان‌ چه‌ كنیم‌؟ زیرا كه‌ ما به‌ خداوند قسم‌ خورده‌ایم‌ كه‌ از دختران‌ خود به‌ ایشان‌ به‌ زنی‌ ندهیم‌.»
8  و گفتند: «كدام‌ یك‌ از اسباط اسرائیل‌ است‌ كه‌ به‌ حضور خداوند به‌ مِصْفَه‌ نیامده‌است‌؟» و اینك‌ از یابیش‌ جِلْعاد كسی‌ به‌ اردو و جماعت‌ نیامده‌ بود.
9  زیرا چون‌ قوم‌ شمرده‌ شدند، اینك‌ از ساكنان‌ یابیش‌ جِلْعاد احدی‌ در آنجا نبود.
10  پس‌ جماعت‌ دوازده‌ هزار نفر از شجاع‌ترین‌ قوم‌ را به آنجا فرستاده‌، و ایشان‌ را امر كرده‌، گفتند: «بروید و ساكنان‌ یابیش‌ جِلْعاد را با زنان‌ و اطفال‌ به‌ دم‌ شمشیر بكشید.
11  و آنچه‌ باید بكنید این‌ است‌ كه‌ هر مردی‌ را و هر زنی‌ را كه‌ با مرد خوابیده‌ باشد، هلاك‌ كنید.»
12  و در میان‌ ساكنان‌ یابیش‌ جِلْعاد چهارصد دختر باكره‌ كه‌ با ذكوری‌ نخوابیده‌ و مردی‌ را نشناخته‌ بودند یافتند، و ایشان‌ را به‌ اردو در شیلوه‌ كه‌ در زمین‌ كنعان‌ است‌، آوردند.
13  و تمامی‌ جماعت‌ نزد بنی‌بنیامین‌ كه‌ در صخرۀ رمون‌ بودند فرستاده‌، ایشان‌ را به‌ صلح‌ دعوت‌ كردند.
14  و در آن‌ وقت‌ بنیامینیان‌ برگشتند و دخترانی‌ را كه‌ از زنان‌ یابیش‌ جِلْعاد زنده‌ نگاه‌ داشته‌ بودند به‌ ایشان‌ دادند، و باز ایشان‌ را كفایت‌ نكرد.
15  و قوم‌ برای‌ بنیامین‌ پشیمان‌ شدند، زیرا خداوند در اسباط اسرائیل‌ شقاق‌ پیدا كرده‌بود.
16  و مشایخ‌ جماعت‌ گفتند: «دربارۀ زنان‌ به‌ جهت‌ باقی‌ ماندگان‌ چه‌ كنیم‌، چونكه‌ زنان‌ از بنیامین‌ منقطع‌ شده‌اند؟»
17  و گفتند: «میراثی‌ به‌ جهت‌ نجات‌یافتگان‌ بنیامین‌ باید باشد تا سبطی‌ از اسرائیل‌ محو نشود.
18  اما ما دختران‌ خود را به‌ ایشان‌ به‌ زنی‌ نمی‌توانیم‌ داد زیرا بنی‌اسرائیل‌ قسم‌ خورده‌، گفته‌اند ملعون‌ باد كسی‌ كه‌ زنی‌ به‌ بنیامین‌دهد.»
19  و گفتند: «اینك‌ هر سال‌ در شیلوه‌ كه‌ به‌ طرف‌ شمال‌ بیت‌ئیل‌ و به‌ طرف‌ مشرق‌ راهی‌ كه‌ از بیت‌ئیل‌ به‌ شكیم‌ می‌رود، و به‌ سمت‌ جنوبی‌ لبونه‌ است‌، عیدی‌ برای‌ خداوند می‌باشد.»
20  پس‌ بنی‌بنیامین‌ را امر فرموده‌، گفتند: «بروید در تاكستانها در كمین‌ باشید،
21  و نگاه‌ كنید و اینك‌ اگر دختران‌ شیلوه‌ بیرون‌ آیند تا با رقص‌كنندگان‌ رقص‌ كنند، آنگاه‌ از تاكستانها درآیید، و از دختران‌ شیلوه‌ هركس‌ زن‌ خود را ربوده‌، به‌ زمین‌ بنیامین‌ برود.
22  و چون‌ پدران‌ و برادران‌ ایشان‌ آمده‌، نزد ما شكایت‌ كنند، به‌ ایشان‌ خواهیم‌ گفت‌ ایشان‌ را به‌ خاطر ما ببخشید، چونكه‌ ما برای‌ هر كس‌ زنش‌ را در جنگ‌ نگاه‌ نداشتیم‌، و شما آنها را به‌ ایشان‌ ندادید، الا´ن‌ مجرم‌ می‌باشید.»
23  پس‌ بنی‌بنیامین‌ چنین‌ كردند، و از رقص‌كنندگان‌، زنان‌ را برحسب‌ شمارۀ خود گرفتند، و ایشان‌ را به‌ یغما برده‌، رفتند، و به‌ ملك‌ خود برگشته‌، شهرها را بنا كردند و در آنها ساكن‌ شدند.
24  و در آن‌ وقت‌ بنی‌اسرائیل‌ هر كس‌ به‌ سبط خود و به‌ قبیلۀ خود روانه‌ شدند، و از آنجا هركس‌ به‌ ملك‌ خود بیرون‌ رفتند.
25  و در آن‌ ایام‌ در اسرائیل‌ پادشاهی‌ نبود و هركس‌ آنچه‌ در نظرش‌ پسند می‌آمد، می‌كرد.